بنام خدا، اميرفرشاد ابراهيمی هستم. دانشجوی كارشناس ارشد رشته حقوق دانشگاه تهران. در تاريخ ٢٧ مرداد توسط نيروی انتظامی آزاد شدم به مدت ٧ ماه در زندان های مختلف بازداشت موقت بودم. در بازداشتگاه توحيد، زندان اوين، زندان قصر و بازداشتگاه ١١٠ و بعد از آن در ٢٧ اسفند ٧٨ آزاد شدم. از سال ١٣٦٧ همكاری ام در ابتدا با بسيج و بعد از آن با گروهی كه در آن موقع به نام گروه فرهنگی-مذهبی انصار حزب الله بود شروع كردم. در نشريه سوره نوجوانان خبرنگار بودم، مسئول صفحه ادبيات كودك و نوجوان بودم، مديرمسئول در آن موقع شهيد آوينی بود. يادم می آيد در همان تاريخ سال ٧٢ - ٧١ شهيد آوينی به من گفت كه از نشريه سوره نوجوان به نشريه سوره بروم. به نشريه سوره رفتم. در آنجا بودم تا سوره تعطيل شد و بعد از به درخواست آقای آوينی، (سال های اولی بود كه سينما می خواندم) به موسسه روايت فتح رفتم. در آنجا به عنوان اديتور كار می كردم، نه بطور رسمی بلكه با رابطه دوستی كه با آقای آوينی داشتيم، طرحی بود به اسم جستجوگران نور.
آشنايی با رهبران حزب الله – تشكيل انصار
می رفتم از شهدايی كه در مناطق عملياتی مانده بودند فيلمبرداری می كرديم. در همان زمان بود كه گروهی كه از تهران آمده بودند كار جستجوی شهدا را انجام می دادند. آقای آوينی آنها را به من معرفی كرد. (بهار سال ٧١ بود) گفت: ايشان آقای ده نمكی هستند. ديگری آقای الله كرم هستند و بقيه دوستان آقای سازور و .... همه حضور داشتند. البته قبلا يك آشنايی دوری نسبت به كار آنها داشتم.
به هر حال آقای آوينی آنها را به من معرفی كرد و فهميدم كه در زمينه تفحص شهدا دارند كار می كنند. يك روز در همان ايام آقای الله كرم به نشريه سوره آمد و گفت كه زمان كار كردن جدای از هم برای نيروهای حزب الله گذشته و ما می خواهيم سازمانی كار كنيم و می خواهيم حزب الله را متحد كنيم و صحبتی از فعاليت های سياسی نكردند. گفتند می خواهيم موسسه ای درست كنيم (دقيقا لفظی كه آقای الله كرم آن موقع بكار برد همين بود) گفت: گروهی داشته باشيم كه بچه مسلمان ها بتوانند دور هم جمع شوند. يكی دو جلسه منزل آقای جنتی داشتيم. با شهيد آوينی رفتيم. يك جلسه مردان فلسطين بود. ساختمان سازمان تبليغات كه شهيد آوينی آنجا هم آمد. آن جلسه شهيد دهقان هم بود. همان موقع ايامی بود كه قضيه بوسنی پيش آمده بود. شنيديم كه آقای الله كرم با بچه های گروه تفحص به بوسنی رفته و قضيه موسسه مقداری مسكوت ماند. بعد از آن وقتی از بوسنی برگشتند، الله كرم به من گفت تو كه كار مطبوعاتی می كنی بيا در نشريه ما، كه اين نشريه از همان زمان نامش (يالثارات الحسين) بود، چون ما می خواهيم يك كار مطبوعاتی داشته باشيم. اينطوری بود كه پای من به جلسات آنها باز شد. در آن زمان انصار حزب الله يك شخصيت حقوقی بود. ساختمانی در بالای انتظامات دانشگاه تهران داشتند كه هنوز هم هست. جلسات ما در يكشنبه بعدازظهرها بود. هر هفته می رفتيم خبرها را می آوردند، اديت می كرديم و بعنوان يك ويژه نامه چاپ می شد. كم كم در كل جامعه بحث انصار حزب الله پيش آمد. البته هنوز كاری نكرده بودند ولی كم كم داشت يك سری حركات افراطی گونه هم در تهران و هم در شهرستان ها راه می افتاد. بحث پيش آمد كه به هر صورت اين موسسه را جايی ثبت كنيم. در آن زمان آقای ميرسليم وزير فرهنگ و ارشاد وقت بودند. اين موسسه با نام فرهنگي-هنری انصار حزب الله ثبت شد. اين روند از سال ٧٢ به بعد بود. در زمانی كه آقای اشعری معاونت مطبوعاتی موقت بود، انصار حزب الله راه افتاده بود و بنده هم بعنوان منشی در جلسات آنها شركت می كردم. خيلی های ديگر هم بودند، بحث اين بود كه بچه مسلمان ها دور هم جمع شوند، راه پيمايی و اعتصاب هايی به شكل مانور انجام می داديم. مثلا مقابل وزارت بهداشت و درمان، وزارت دارايی و .... اصلا يك ليست ماهانه چاپ شده بود. ليست بيرون می رفت كه مثلا مانور انصار حزب الله جلوی وزارت بهداشت.
اختلافات در انصار
در آن موقع ما نمی دانستيم چه كسی پشت اين قضيه است و ذهنيتی نداشتيم. بعدا فهميديم كه آقای هاشمی (رفسنجانی) اين قضيه را راه انداخته بودند و آقای اشعری كه آن موقع معاون مطبوعاتی وقت بودند چيزی حول و حوش ٣٠هزار دلار به نشريه يالثارات الحسين كمك كرده بوند. به هر حال، برای بچه هايی كه در جلسه ها شركت می كردند، دست حمايت كارگزاران رو شده بود و فهميديم كه كارگزاران (سازندگی) پشت اين قضيه است و ما را كمك می كند. در يكی از همان جلسات حاج آقا پروازيان اين بحث را پيش كشيد كه ما اگر يك گروه مردمی هستيم، نبايد دولت حمايتمان كند. ايشان بحث شان اين بود كه ما اصلا نبايد زير حمايت يك جناح سياسی باشيم. در آن جلسه آقای پروازيان گفت: ما حزب الله هستيم و عمود خيمه ولايت ما هستيم. هر كس طرف ما آمد، آمد، هركس هم نيآمد، نيآمد. نبايد حزب الله را جناح راست يا چپ كنيم. جناح ها بايد طرف ما بيايند. به هر حال زمزمه اختلاف پيش آمد. آقای پروازيان همان موقع يك سری افشاگری در مسجد شهدا برای مطبوعات كردند و ايشان رفتند. آقای ده نمكی هم كه اعتقاد به كارهای فرهنگی داشت رفت و نشريه شلمچه را راه انداخت و آقای الله كرم هم كه سر همان دلارها بينشان اختلاف افتاده بود می گفت بيآييم دلارها را برداريم برای شعبات و هسته های خودمان در سراسر كشور خرج كنيم. بقيه اعتقاد داشتند يك شهر آباد بهتر از صدتا روستای خراب است و دلارها را خرج تحكيم مبانی وكارهای خودمان بكنيم. اختلاف جدی شروع شد و آقای الله كرم هم بيرون آمد و انصار حزب الله ماند برای آقای محتشم (نام مستعارش گودرزی بود). ايشان در نشريه يالثارات ماندند و بنده و آقای فرج و چند نفر ديگر بيرون آمديم.
حاميان پشت پرده
گروهی داشتيم با نام حزب الله تهران، چند جلسه با آقای بشارتی، وزير كشور وقت، داشتيم. ايشان قول دادند كه به ما مجوز حزب بدهند و ما اتحاديه دانشجويان حزب الله سراسر كشور را درست كرديم و شروع به كار دانشجويی كرديم. اولين كار اصولی ما اين بود كه حول و حوش ١٥-١٦ تا عضو داشتيم كه عضو شورای مركزی بودند و همه كارها را همان ها می كردند. بنده بودم، آقای الله كرم بود، بابك شهرستانی بود، كيانوش مظفری بود، فرج مراديان پور و حاج حسين سازور بود كه سرتيپ ٢ بود و آن موقع تازه حكم گرفته بود و مسئول حفاظت صدا و سيما شده بود. در آن تشكل دانشجويی من و آقای شهرستانی و دو سه نفر ديگر دانشجو بوديم. يعنی جمع ١٧ نفره ای كه بعنوان اتحاديه دانشجويان كار می كرديم، سه چهار نفر دانشجو بوديم، بقيه غيردانشجو بودند. اولين كارمان اين بود كه پيش علما می رفتيم. مثلا يك جمعه دفتر آقای مصباح می رفتيم، دفتر آقای يزدی می رفتيم. به خاطر دارم كه آقای الله كرم جلسه را اينطور شروع می كردند كه بچه حزب الهی ها و بچه های ولايت و بچه مسلمان ها می خواهند كار سياسی كنند. ما در آغاز راه هستيم. آمديم خدمت شما (اصطلاح خاصی بكار می بردند كه يادم نمی آيد) به هر حال می گفتند كه ما را نصحيت كنيد. عمده ترين حرفی كه تا آخر بين بچه ها مانده بود و به صورت ضرب المثلی بين بچه ها درآمده بود، صحبتی كه آقای مصباح برای ما كردند. ايشان بحث حضرت علی و ابولولو و اينها را پيش كشيدند و گفتند كه حضرت امام هيچوقت به دانشجوها نگفتند كه برويد و لانه جاسوسی را بگيريد، شهدايی مثل حسين خلجه ای و وزوايی وقتی حمله كردند و لانه جاسوسی را گرفتند بعدا رفتند پيش امام و گفتند كه وجود لانه جاسوسی برای ما محرز شده بود و امام آنها را تائيد كرد ولی خود امام در قبال اين قضيه سكوت كردند. ايشان (مصباح) قضيه بنی صدر را مطرح كردند كه برای حزب جمهوری كه همان موقع حزب الله بودند محرز شده بود كه بنی صدر خيانت می كند. امام هيچوقت نگفت برويد دانشگاه تهران و هواداران بنی صدر را بزنيد، بچه حزب الهی ها اينكار را كردند و بعد پيش امام رفتند و گفتند به اين دلايل ما اينكار را كرده ايم و امام تائيدشان كرد. آقای مصباح قضيه ابولولو را مطرح كرد كه پيش حضرت علی می رود و می گويد كه خليفه وقت دارد به اسلام خيانت می كند و من می خواهم او را بكشم، شما به عنوان ولايت اجازه می دهيد؟ حضرت علی به او نگاه می كند و می گويد تو به وظيفه ات عمل كن. من به تو چيزی نمی گويم. ابولولو خليفه را می كشد، پيش حضرت علی برمی گردد و می گويد كه من خليفه را كشتم و حالا دنبال من هستند تا مرا بكشند. حضرت علی می گويد كه تو به وظيفه ات عمل كرده اي. او را به كاشان می فرستد و هميشه هم از عطايای ولايت بهره مند بوده است. بهر حال آقای مصباح می گفتند كه ما در قبال سكوت ولايت مسئوليم. خيلی از علمای ديگر هم بودند. آيت الله نوری همدانی بودند. دو سه ماهی كار ما همين بود. جمعه ها و پنج شنبه ها می رفتيم قم در محضر علما و می خواستيم كه ما را هدايت كنند. اگر بخواهيم اين روند را به مسائل سياسی تعميم دهيم، ما در ستاد يك صف داريم يك ستاد حضرات و علما و امثال آقای الله كرم در حكم ستاد بودند و ما نيروهای ميدانی در حكم (صف) هر وقت احساس می كرديم كه وضعيت فرهنگی خطرناكی شده يا در مواقع ديگر آقای باهنر (نماينده مجلس) يا آقای بادامچيان يا يك مورد آقای عسگراولادی زنگ زد و گفت ما می خواهيم يك حركتی در مجلس داشته باشيم شما همكاری كنيد. هميشه ما يك سری بولتن يك سری گزيده اخبار داشتيم. اينها را پيش آقای نوری همدانی می برديم و می گفتيم كه وضعيت جامعه اينطوری است. ايشان يك حرفی می زد، ما يك راهپيمايی می كرديم و بعدا مثلا يك استيضاح انجام می شد. همان موقع يك بحثی پيش آمد كه اگر اشتباه نكنم همان موقع يا آيت الله جنتی يا آيت الله مصباح برای اولين بار مطرح كردند كه بحث خواص و عوام بود. (البته آقای خامنه ای اولين بار آن را مطرح كردند) يك ديدار هم ما داشتيم در دفتر مقام معظم رهبري. در يكی از اعياد مذهبی بود (يا نيمه شعبان) كه ايشان بحث خواص و عوام را مطرح كردند و گفت: شما خواص من هستيد، بقيه هم عوام هستند. خيلی از حرف هايی كه من می زنم نمی توانم مستقيما به جامعه بزنم ولی با شما راحت تر هستم. اين بحث خواص و عوام با ما مطرح شد و بحث شهروندان درجه يك و درجه دو هم بيرون مطرح شد. ما خودمان را هميشه بعنوان شهروند درجه يك و خواص عنوان می كرديم. كمك های مالی بحث اتحاديه دانشجويان راه افتاد. بعضی از هزينه ها را همان موقع، مثلا آقای عسگراولادی چند فقره حول و حوش ٦-٥ ميليون تومان كمك كرد. آقای بادامچيان به ما پول داد. يك مطالبی كه رايج بود اين بود كه آقای الله كرم كه از آقای جنتی پول می گرفتند اين شهريه ای است كه بيت رهبری برای ما معين كرده و خود رهبر هم با اين حركات ما موافق است. من آن موقع هنوز از سپاه پاسداران بيرون نيامده بودم و يك پاسدار بودم. به خاطر دارم كه يك جلسه ای بود پيش مقام رهبری رفته بوديم. ايشان يك دفعه گفت كه بعضی ها می گويند كه حزب الله هستيم ولی من آنها را قبول ندارم. كه من مانده بودم بالاخره ايشان ما را قبول دارند يا نه؟ يك فقره را هم خودم از آقای جنتی بعنوان شهريه بيت رهبری پول گرفتم. حركات ما ادامه داشت و تا سال ٧٥-٧٢ ما داشتيم در جامعه خودمان را بصورت يك گروه سياسی جا می انداختيم. حداقل ادعا داشتيم كه پيرو ولايت فقيه هستيم. شهروندان درجه يك و خواص كه در تريبون های مختلف گفته می شود و علما می گويند ما هستيم. فقط چند بار خود بنده مثلا دانشگاه همدان، دانشگاه اصفهان و دانشگاه صنعتی تبريز می رفتيم و سخنرانی می كرديم و می گفتيم كه بچه مسلمون های مثلا تبريز ما يك همچنين حركتی را در تهران شروع كرديم روی اسم حزب الله كار می كنيم. زمانه تك روی گذشته، بعنوان يك نهاد مستقل دست همكاری به ما بدهيد. در همين رفت و آمد مثلا در همدان هسته دانشجويان حزب الله تاسيس شد. در اصفهان، شيراز دفتر زديم. در قم دانشجو نداشتيم، بعنوان هسته طلاب قم از حوزه علميه و چند حوزه ديگر اينكار را كرديم كه آنها را هم بعنوان دانشجو قبول داشتيم. خلاصه بحث اتحاديه شكل گرفت و به شعبات پول می داديم. در همان زمان بود كه دست كارگزاران (سازندگی) برای ما رو شده بود كه كارگزاران (سازندگی) يكی از نهادهايی است كه می خواهد ما شكل بگيريم. اصلا سياست آقای هاشمی (رفسنجانی) همين بود. ايشان از بدنه تحكيم وحدت آقای طبرزدی را انتخاب كرده بود و او را مطيع كرده بود كه اگر در دوره بعد رئيس جمهور شوم اينكار را می كنم و آن كار را می كنم. همه هم فهميدند طبرزدی اغفال شد. از تحكيم وحدت بيرون آمد و اتحاديه اسلامی دانشجويان را با پول آقای هاشمی (رفسنجانی) راه انداخت و وقتی كه آقای هاشمی (رفسنجانی) فهميد در آستينش مار پرورش می دهد و طبرزدی هم بر عليه هاشمی (رفسنجانی) بلند شد، انصار حزب الله را تشكيل دادند. زمانی كه بحث بوسنی و خانم فائزه هاشمی مطرح شد ما از كارگزاران (سازندگی) پول می گرفتيم و به آنها فحش می داديم. يعنی به ما می دادند تا عليه شان تبليغ كنيم. بحث حركت زنان و دوچرخه سواری آنها كه آن زمان توسط فائزه هاشمی مطرح شده بود به خاطر دارم كه ما از خود خانم حبيبی و خانم (فائزه) هاشمی پول می گرفتيم و عكس هايی كه آنها در چيتگر و استاديوم های ورزشی داشتند، عكس ها خود خانم فائزه هاشمی كه با آقايی بنام مسعود قندی هماهنگ كرد، رفت كيش گفته بود من می روم كيش پاتيناژ بازی می كنم، سوار قايق می شوم، شما بياييد مثلا از من مخفيانه فيلمبرداری كنيد. بعدا فيلمش را همه جا پخش كنيد. خانم هاشمی به ما پول می دادند تا بر عليه اش تبليغ كنيم. يك فقره اش را به خاطر دارم كه من و آقای مصطفوی و مسعود قندی به دفتر ايشان رفتيم. چيزی حول و حوش ٤-٣ تومن به ما پول داد كه آن عكس هايی كه ما از توی كيش و مجموعه چيتگر از ايشان گرفتيم بزرگ كنيم و با عنوان (كل يوم عاشورا) مطرح كنيم. بعدا فهميديم كه ايشان معتقد بوده اند كه چون انصار حزب الله در جامعه بعنوان يك گروه افراطی شناخته شده هستند، به هر كس كه فحش بدهد آن فرد در جامعه محبوب می شود. درست در همان زمان بود كه ما از كارگزاران (سازندگی) پول می گرفتيم تا به آنها فحش بدهيم. می گفتند به ما فحش بدهيد تا ما بتوانيم در مجلس پنجم نماينده بفرستيم مجلس، آن موقع ما از شما حمايت می كنيم. مثلا آقای كرباسچی و خانم هاشمی با ما هماهنگی كردند كه ما می رويم در مسجد نازی آباد سخنرانی می كنيم شما بياييد آنجا ما را بزنيد. يادم می آيد بچه ها رفتند و آنها را زدند و آنها هم ترسيدند و سوار ماشين شده از مسجد رفتند. ولی، خوب با هماهنگی خود آنها بود. به ما پول می دادند تا بر عليه شان تبليغ كنيم.
ديدار با سعيد امامیاين روال ادامه داشت تا بحث انتخابات آقای خاتمی پيش آمد. سال ٧٦-٧٥ بود. ما و تمام جناح ها فكر می كرديم آقای ميرحسين موسوی كانديدای رياست جمهوری می شوند. وقتی فهميديم كه ايشان كانديدا نشده و مجمع روحانيون مبارز آقای خاتمی را پيشنهاد كرده (حول و حوش زمستان ٧٥ بود) بنده و آقای الله كرم و آقای سازور و آقای فرج مراديان پور به دانشگاه امام صادق آمده با آقای مهدوی كنی جلسه گذاشتيم.ايشان دوباره بحث خواص و عوام را مطرح كردند. حرف جالبی می زدند. می گفتند كه عوام می خواهند ببينند كه جناح چپ چه كسی را كانديدا می كند (تا به انصار حزب الله، روحانيت مبارز و تشكل های همسو رای ندهند) حالا اين فرد می خواهد آقای ميرحسين موسوی باشد يا حتی يك كارمند ساده فرقی نمی كند. در آن زمان بحث انتخاب آقای خاتمی خيلی جدی شده بود. نزديكی های بهار ٧٥ يك روز الله كرم به من زنگ زد و گفت بيا هتل انقلاب. يكی از بچه حزب الهی های وزارت اطلاعات قرار است بيايد به ما رهنمود بدهد. به هر حال آنها بهتر می دانند كه در مملكت چه می گذرد. بنده، آقای فرج و آقای الله كرم بوديم. من آن موقع دانشگاه بودم. آمديم ميدان فلسطين سوار ماشين الله كرم شديم و به هتل انقلاب رفتيم. در رستوران گردون آن شام خورديم و پايين آمديم. آن آقا خودش را سعيد اسلامی معرفی كرد. بعدا فهميديم كه همين سعيد اسلامی معروف بوده است. يك سری آمار و اطلاعات به ما نشان داد و گفت كه برآوردهای اطلاعاتی ما اين است كه آقای خاتمی می خواهد بنی صدر اين زمان شود. به ما گفت كه شما بياييد خيانت هايی را كه او در زمان وزارت ارشادش كرده و كارهايی را كه انجام داده وسط بگذاريد. به ما می گفت كه بايد چه بكنيم، برآوردی كه انجام داديم اين بود كه بايد در سه مرحله كار انجام دهيم. اول اينكه بگوييم ايشان در زمان وزارت چه كارهايی كرده و استعفايشان به نفع انقلاب بوده ، دوم اينكه بطور واضح گفته شود بياييد يك ناامنی برای تبليغات ايشان ايجاد كنيد كه مثلا من نوعی جرات نكنم بروشورهای آقای خاتمی را در داخل تهران پخش كنم و به مردم بگوييد كه جناح چپی كه از ايشان طرفداری می كند همه بی دين و ايمان هستند و گفت كه مثلا شما بياييد در ايام عاشورا فلان كار را انجام دهيد كه همان كارناوال شادی بود كه راه افتاد.وقتی كه تمام اين برنامه ها را نوشتيم و من هنوز هم دارم كه عنوانش اين است: جلسه با برادر اسلامی در هتل انقلاب. يك فقره هم كاری بود كه فرج مراديان پور با آقای حكيم سوری (سرتيپ٢ سپاه و الان مسئول اطلاع رسانی لشگر ١٠ است) سر خيابان ميرعماد به يكی از بچه هايی كه تبليغ خاتمی را پخش می كرد چاقو زده بودند. سر پارك وی هم به يك نفر ديگر چاقو زده بودند تا به اين وسيله يك جو ناامنی را برای كسانی كه برای آقای خاتمی تبليغ می كنند بوجود آورند. كارهای ديگر هم كرده بودند مثل حمله به ستاد آقای خاتمی در خيابان سميه.
همكاری سعيد امامي و حزب الله با حسين شريعتمداری
يادم می آيد كه همان موقع هم آقای اسلامی با موبايلش تماس گرفت و گفت كه من شما را به آقای شريعتمداری (مدير مسئول و سرپرست روزنامه كيهان) معرفی می كنم تا با ايشان هم كار كنيد. پرسيد كه نشريه تان را كجا چاپ می كنيد؟ كه ما گفتيم يك نشريه شلمچه است كه بنياد رسالت برايمان چاپ می كند. گفت: كيهان هم كمك تان می كند. زنگ زد به آقای شريعتمداری گفت: آقای الله كرم اينها و آقای گودرزی ميايند پيش شما، كمك شان كنيد. ويژه نامه ای كه همان موقع دادگاه هم چاپش را ممنوع كرده بود، در تيراژ ميليونی موسسه كيهان برايمان چاپ كرد كه مروری بود بر زندگی آقای خاتمی ولی مطلب ديگری كه هست، آقای اسلامی، آقای ديگری را (كه هنوز نام و نام فاميليش برای من معلوم نيست و آقای رضايی پارسال در افشاگری هايش گفت كه جاسوس صهيونيست ها است) به الله كرم معرفی كرد و گفت كه كمكمان می كند.٤-٣ ماه بعد آقای فراستی يا فراستخواه را كه آقای اسلامی معرفی كرده بود به ايران آمد و ما با ايشان در هتل آزادی جلسه ای داشتيم كه متوجه شدم اين آقای فراستی يا فراستخواه (فكر می كنم علی فراستی بود) يكی از اعضای سازمان مجاهدين خلق است كه به ايران آمده و الان بريده و جزو توابين است. با ايشان صحبت كرديم و گفتيم كه ما می خواهيم شما از آقای خاتمی حمايت كنيد. ابتدا قبول نكرد. بعدا در وضعيتی قرار گرفت كه قبول كرد. ما ايشان را به دفتر روزنامه رسالت آورديم. ايشان در آنجا گفت كه من از آقای خاتمی حمايت می كنم و از همه دوستان و هم انديشانم می خواهم كه به ايشان رای بدهند. ايشان خيلی مرد برجسته ای است. اين مصاحبه را ما گرفتيم و در كيهان و رسالت و نشريه شما چاپ شد. بعد الله كرم گفت كه حتی مجاهدين هم به خاتمی رای می دهند. او از افراد هوادارانش پيداست كه خودشان چطور آدمی هستند. در صورتی كه اين مصاحبه را خود ما انجام داده بوديم. اين آقای فراستی كه ظاهر بسيار شيكی هم داشت دو يا سه كار ديگر هم برای ما انجام داد كه بعدا به آنها می رسيم.پيروزی آقای خاتمی بهرحال دوم خرداد ٧٦ شد و آقای خاتمی رئيس جمهور شد. جلسه ای كه داشتيم بعد از دوم خرداد بسيار جالب و حزن انگيز بود. همه بچه ها فكر می كردند كه همه چيز تمام شد. خيال می كردند كه با توجيهات آقای اسلامی كه گفته بود اگر ايشان (خاتمي) بيايد همه چيز بهم می ريزد و كن فيكن می شود، ما منتظر يك همچين چيزی بوديم تا اينكه يك جلسه ای در دانشگاه امام صادق تشكيل شد و آقای مهدوی كنی آمدند و گفتند كه اتفاقی نيفتاده است. از آن به بعد ما تز (نه برنده، نه بازنده) را مطرح كرديم و گفتيم كه هيچ چيز عوض نشده. حزب الله همچنان به وظيفه خودش عمل می كند. يك روش خويشتن داری را انتخاب كرديم. اما در همان حال آماده رويارويی هر لحظه با رفرميست ها بوديم. بحثی بود كه با دوم خرداد رفرميست ها روی كار آمده اند، اما ما هر لحظه آماده بوديم كه با آنها مقابله كنيم. تقريبا برای بچه ها شرطی شده بود كه هر جا دفتر تحكيم وحدت يا طبرزدی سخنرانی می گذارد بايد برويم و سخنرانی هايشان را بهم بزنيم. مثلا تيم خود من كه پنج نفر بودند و معاونم كه آقای مظفری (كيانوش) بود اينكار را انجام می داديم. البته خود من با اين قضيه به شدت مخالف بودم. يادم می آيد آن زمان بحث جبهه مقاومت اسلامی حزب الله مطرح شده بود. گروهی را به من تحويل داده بودند به اسم گروه فرهنگی موعود. كنگره ای گذاشته بوديم بنام كنگره شهيد آويني. محل آن حسينيه ارشاد بود. وقتی به بچه ها گفتم، يكی از آنها گفت: يعنی بايد بياييم آنجا را هم بهم بريزيم؟ گفتم: نه كنگره مال خودمان است. يعنی بچه ها شرطی شده بودند. فكر می كردند هر برنامه ای كه در حسينيه ارشاد است بايد بيايند و آنرا بهم بريزند. بچه ها ديگر عادت كرده بودند كه هر جا سخنرانی اصلاح طلبان است بروند و بهم بريزند. يكبار خود ما شايعه كرديم كه دكتر سروش در دانشگاه اميركبير سخنرانی دارد. می خواستيم قدرت دفاعی خودمان را امتحان كنيم و ببينيم كه چند درصد بچه ها می آيند؟ چيزی حدود ٧٠ درصد از بچه ها در دانشگاه جمع شدند، كه خود انجمن اسلامی اميركبير تعجب كرده بود. چون واقعا خبری نبود. می خواستيم اصلاح طلبان و رفرميست ها را وارد فاز جديد ناامنی در جامعه كنيم و به آنها بفهمانيم كه دولت قدرت تامين امنيت ندارد. آقای الله كرم يكبار گفت: ما ناامنی ايجاد می كنيم و بنيادهای مختلف كه تابع دولت نيستند مثل بنياد جانبازان و ١٥خرداد و... بحران اقتصادی در جامعه بوجود آوردند تا القا شود كه دولت توانايی حل بحران اقتصادی را هم ندارد.
شكايت از ايران فردا
در سال ٧٧ كنگره ای داشتيم كه در آن آقای مهدی نصيری (مديرمسئول نشريه صبح) بعنوان تئوريسين اتحاديه بحث جبهه مقاومت اسلامی را پيش آورد كه آن همزمان با راه افتادن جبهه مشاركت بود. نصيری گفت: وظيفه ما حكم می كند كه جبهه مقاومت اسلامی را راه بيندازيم و هدفمان هم فشارهای همه جانبه و فرسايشی بود بر عليه جبهه دوم خرداد كه حملات نقطه ای داشتيم. مشكل حملات به مطبوعات. يك روز آقای مهدوی كنی زنگ زد به آقای الله كرم گفت كه يك نفر را بفرستيد دانشگاه ما می خواهيم از نشريه ايران فردا شكايت كنيم. من آن موقع آنجا بودم. الله كرم گفت: آقای ابراهيمی را می فرستم. من رفتم آنجا آقايی بود بنام ميرلوحی، گفت می خواهيم از اين نشريه شكايت كنيم و اينجا همت حزب الله را می طلبد. ايشان يك شكايت ١٣ صفحه ای نوشته بود و داد دست بنده. بردم تحويل آقای رازينی دادم. بعنوان نماينده مدعی العموم اين اجازه را به من داد كه در دادگاه شكايت را عنوان كنم و آقای ميرلوحی دقيقا گفت كه می خواهيم با اينكار موجی را در جامعه بوجود آوريم. آن زمان تنها جرم ايران فردا از نظر ما اين بود كه نوشته بود: (دوم خرداد نه بزرگی است به حاكميت)، ما اين را جرم كرديم. طومار بزرگی را امضا كرديم و به دفتر آقای يزدی فرستاديم. راهپيمايی راه انداختيم. دفتر آقای نوری همدانی رفتيم مسئله را مطرح كرديم. ايشان هم بعد از درس خارج برای ما صحبت كردند و گفتند كه در اطاعت از حرف رهبر كه گفته بودند مردم بالايی رئيس جمهور را انتخاب كنند اينكار توسط مردم انجام شد. خلاصه شكايت كرديم. به اين حملات اصطلاحا حملات نقطه ای می گفتيم و يك استراتژی محاصره ای و فرسايشی هم قرار بود كه ايجاد كنيم، كه گفتند اين وظيفه مجلس است و دولت هر لحظه بايد منتظر استيضاح يكی از وزرايش باشد و جنگ رويارويمان هم كوی دانشگاه بود. عمده كارهايی كه در جبهه مقاومت اسلامی انجام داديم بحث تعدد احزاب و گروه ها بود. در همان زمان كه بحث جبهه مقاومت اسلامی شكل گرفت، جبهه فرهنگی حزب الله گروه فرهنگی شلمچه، پروژه فرهنگی شهيد آوينی و ١٨-١٧ تا گروه راه انداختيم با عنوان جبهه مقاومت اسلامي.بعضی از كارها موجب ناراحتی بين بچه ها شده بود. خوب اين خيلی بد بود كه ما كه بعنوان يك جناح سياسی همه فكر می كردند كه حرف اول را در كشور می زنيم آلت دست جناح راست قرار بگيريم. مثلا با يك تلفن به ما می گفتند كه مثلا می خواهند كاری در مجلس بكنند. حالا ما بياييم يك حركتی انجام بدهيم، طومار بنويسيم و.... و اين موجب ناراحتی بچه ها شده بود. يادم می آيد بحث حمله به دفتر آيت الله منتظری پيش آمد. بچه ها حمله كرده بودند و دفتر ايشان را گرفته بودند. می خواستيم از آن حركت به اين عنوان كه آيت الله منتظری هم از رفرميست ها حمايت می كند استفاده كنيم.
فرمان ترور عبدالله نوری
پس از آنكه ما درباره عبدالله نوري با مصباح يزدی جلسه ای داشتيم حدود ساعت ٥/١٠-١٠ شب چند هفته بعدش بود كه حسين الله كرم زنگ زد و گفت بيا دفتر اخوی ام. رفتم آنجا ايشان يك بليط به اسم خود من به بنده دادند و گفتند: دو تا بليط هم مي تواني از گيشه پرواز فرودگاه مهرآباد بگيري و گفت سه نفر را گير می آوريد، سريع راه می افتيد می رويد مشهد. پرسيدم چه خبر است؟ گفت كه كاری نداشته باشيد، توی فرودگاه می آيند دنبالتان. من با دو نفر از بچه ها (حكيم سوری و فرج مراديان ) رفتيم مشهد. از هواپيما كه پياده شديم ، پايين پلكان هواپيما يك آقايی با لباس سپاه سوار يك رنو به استقبال ما آمده بود ظاهرا فرج مي شناختش رو به فرج كرد و پرسيد ايشان ابراهيمي هستند ؟ كه فرج تائيد كرد سوار شديم. فهميديم كه قضيه مهمی است كه توی همان باند فرودگاه دنبالمان آمده اند. ما را به حفاظت فرودگاه مشهد بردند. مقداری با ما صحبت كردند. خداحافظی كرديم و به زيارت رفتيم. آقای الله كرم با موبايل به من زنگ زد و گفت آقای عبدالله نوری داخل مسجد سخنرانی دارد. شما می رويد و آنجا می نشينيد. گفتم: بايد چه كار بكنيم؟ گفت: هر وقت به شما اشاره كردند بلند می شوی و می گويی كيف پولم گم شده و مجلس را بهم می زني. بعد از آن فرج خودش می داند چكار كند كه فهميدم فرج قرار بوده عبدالله نوری را با چاقو بزند. اصولا روال كار همينطور بود. اگر ما در تهران می خواستيم همچنين كاری بكنيم، بچه های اصفهان را می آورديم و برای مشهد از تهران نيرو می برديم كه چهره ها شناخته شده نباشد. قبول كردم. فرج و سوری پای تريبون نشسته بودند و من هم بين جمعيت بودم. آقای عبدالله نوری شروع كرده بود از حقوق مخالف صحبت می كرد و صحبت از اشغال دفتر پيش آمد كه كار بچه های ما بود و آقای نوری آنرا زير سئوال برده بود و می گفت كه چرا بايد جامعه اينجور باشد كه بزنند دفتر يك مرجع تقليد را اشغال كنند و من بلند شدم با صدای بلند گفتم كه كيف پولم نيست، آی دزد را بگيريد. مجلس بهم ريخت كه در همين حين يكی از بچه های اطلاعات ناجا (از روی مدل بی سيمش فهميدم) به من گفت: ابراهيمی بيا بيرون. بيرون از جلسه به من گفت كه كاری نكنيم. من هم سريع به سوری و فرج اطلاع دادم كه برنامه بهم خورد. از همانجا با موبايل با الله كرم تماس گرفتم و گفتم كه بچه های اطلاعات ناجا مشهد گفتند كه كاری نكنيم. الله كرم هم گفت كه حتما موقعيت مناسب نبوده، فقط كتك كاری كنيد و از همينجا سريع برگرديد تهران و بهرحال جلسه بهم خورد و ما آمديم تهران. در يكی از جلسات كه در موسسه (راه حق) رفتيم آقای مصباح سخنرانی می كرد. جلسه تمام شده بود، بچه ها سوار ماشين شده بودند. يك سری بولتن بود راجع به عملكرد آقای عبدالله نوري. به آقای مصباح نشان داديم. ايشان داشت می خواند كه به حسين الله كرم گفت: بالاخره يك نفر مرد از بين شما پيدا می شه جلو اينرا بگيرد؟ كه همانجا بحث اعتقادی را پيش كشيدند، كه به هر جهت ايشان دارد خلاف راه ولايت كار می كند و اين يك وظيفه شرعی شد برای بنده كه در راه حذف آقای عبدالله نوری كار كنم. اين ذهنيت را من داشتم كه آقای مصباح گفتند كه عبدالله نوری برخلاف نظام و انقلاب حركت می كند. يك شب، پنج شنبه بود، حدود ساعت ٣٠/١-٢ الله كرم زنگ زد گفت: فلانی آب دستت است بگذار بيا خانه ما. رفتيم. گفت: كار مشهد را اينجا بايد تمام كنيد. من به فرج هم گفته ام و فرج قرار است با (مكافات) عبدالله نوری را انشاالله بزند. مكافات، اسم چاقوی بلندی بود كه فرج هميشه همراه خودش داشت. حقيقا يك مقدار ترسيدم. چون حالا ديگر صحبت قتل در ميان بود و ما می خواستيم عبدالله نوری را بكشيم. گفتم باشد. گفت: فردا با بچه ها بياييد، من از همانجا زنگ زدم به كيانوش و بابك و چند نفر ديگر كه فردا بيايند نماز جمعه با شما كار دارم كه همان شب من خوابی ديدم. خواب ديدم همه ما صف شده ايم رفته ايم ديدن امام. همه می رفتند پيش ايشان، نوبت من كه رسيد امام فرمودند اين را راه ندهيد، اين می خواهد پهلوی مرا با چاقو بزند. بعد از اين قضيه من خيلی ناراحت شدم. ولی دو دل بودم كه بروم يا نروم؟ بهر جهت رفتيم نماز و قرار شد كه فرج بيايد و با چاقو بزند توی پهلوی عبدالله نوري. رفتيم و ديديم كه آقای مهاجرانی هم آمده. حسين الله كرم ما را توجيه كرد كه نيروی انتظامی هم توجيه است (آقای نقدی هم حضور داشتند) و يك كمربندی هم برای شما ايجاد می كنند. آقای عباس بيجارچيان مسئول اين بود كه وقتی كار ما تمام شد نيروی انتظامی را خبر كند كه بيايد. نماز تمام شد. يكی از بچه ها رفت جلوی عبدالله نوری را گرفت و دقيقا با همين مضمون به او گفت: اين خزعبلات چيست كه در قم گفته اي؟ كه آقای نوری هم او را كنار زده و گقته بود: برو كنار ببينم. درگيری شروع شد. ما گفتيم به يك پدر شهيد توهين شده و شروع كرديم به شعار دادن و گفتيم: با آل علی هر كه در افتاد، ورافتاد. مردم جمع شدند، عده ای موافق كار ما بودند. بابك رفت و لگدی به ساق پای آقای نوری زد. ايشان تا دولا شدند كه ساق پای خود را بگيرند، عبا و عمامه شان افتاد كه محافظانشان را گرفتند و می خواستند ببرند. بعضی از مردم محافظانشان را می زدند. محافظان هم می گفتند كه ما را چرا می زنيد؟ ما كه از خودتان هستيم، سپاهی هستيم. آقای عبدالله نوری را بردند چسباندند به يك چوبی، فرج كه قرار بود آقای نوری را بزند پايش مصنوعی است و چون آقای عبدالله نوری در يك سطح بالاتری بود، تا آمد او را بزند زمين خورد كه بيشتر به معجزه شباهت داشت و ما هم كه آنجا داشتيم شلوغ می كرديم و شعار می داديم. البته آقای الله كرم بعد از اين قضيه گفت كه مردم مخالف زدن عبدالله نوری بودند و خيلی ها ما را می زدند كه چرا داريم به نوری حمله می كنيم، يعنی ما هم در نماز جمعه مخالف داشتيم. همان مردمی كه مخالف ما بودند (يك آمبولانس هلال احمر هميشه در نماز جمعه پارك است) يك كوچه ايجاد كردند و آقای نوری را سوار آمبولانس كردند و رفت و ما در معراج شهدا به الله كرم گفتيم كه حاج حسين نتوانستيم بزنيمش، كه سوری بغل الله كرم ايستاده بود و گفت: نمی دانم چه سری است دو دفعه خواسته ايم بزنيمش ولی نشده است.
بازداشت مصلحتی
شب روز زدن آقای عبدالله نوری، الله كرم به من زنگ زد و گفت آقای مهاجرانی تو را شناسايی كرده و گفته اونی كه از عزت الله سحابی شكايت كرده بود هم در جمع محاصره كنندگان بود و آقای مهاجرانی وقتی ديد عبدالله نوری را كتك می زنند از آن طرف خيابان فرار كرد. چون ما دو يا سه بار هم دفتر آقای مهاجرانی رفته بوديم و ايشان من را شناسايی كرده بودند كه يكی از افرادی كه عضو شوراست و از سحابی هم شكايت كرده بود. خلاصه به من گفتند كه تو شناسايی شده ای و با نيروی انتظامی هماهنگ شده و قرار است تو را بازداشت كنند. نگران نباش شنبه يا يكشنبه كه جمعه اش آن اتفاق افتاد (١٣ شهريور) بود كه من داخل دانشگاه تهران آمده بودم. انتخاب واحد يا كتاب بخرم (يادم نيست) كه يكی از بچه های اطلاعات نيروی انتظامی كه با خود ما هم كار می كرد بنام سرهنگ امير سيف آمد و با خنده گفت: آمده ايم جلبت كنيم. سوار ماشين شديم. به ناحيه انتظامی تهران بزرگ رفتيم. گفت: همه چيز تمام شده است. ما فهميده ايم كه اين قضيه مردمی بوده و به شما هيچ ربطی نداشته. ما را دو روز بردند در نيروی انتظامی خيابان ميرعماد ( اداره اماكن) نگهداری كردند و شبش ما را به دادگاه شعبه ٦ مجتمع قضايی امام خمينی فرستادند. قاضی از ما پرسيد كه شما بوديد؟ گفتم: نه آقا، ما اصلا آن روز نماز جمعه نبوديم. ايشان هم بلاقيد ما را آزاد كرد. وقتی آزاد شدم در همان شعبه روزنامه ای خريدم و فهميدم كه رئيس جمهور يك كميته ويژه برای پيگيری اين قضيه تشكيل داده است. زنگ زدم به آقای الله كرم و گفتم كه دادگاه بهر جهت ما را بلاقيد آزاد كرده و فهميده اند كه ما جرمی نداريم، كه الله كرم گفت: اگر ميشه برگرديد همان نيروی انتظامی، چون وزارت اطلاعات هم دنبال توست. گفتم: چرا؟ گفت: چون خاتمی بهر حال به وزارت دستور داده. برگشتم دفتر آقای صدرالاسلام. گفتم: اگه ميشه ما را بازداشت كنيد چون امن ترين جا برای من فعلا اينجاست. ايشان گفت: شما برويد، هر چه آقای الله كرم بگويد من همان را گوش می كنم. ما را سوار يكی از همين پاترول ها كردند. من بودم، فرج و متهم ديگری به اسم سهيل كريمي. شبانه به خانه آقای الله كرم آمديم. قضيه را برای ايشان گفتيم و پرسيديم كه برويم يا بمانيم؟ گفت: خب، ريسك می كنيم. بياييد، ولش كنيد ديگر نمی گيرندتان. برگشتيم دفتر آقای صدرالاسلام (رئيس حفاظت كل ناجا) و گفتيم كه آقای الله كرم اينجوری گفتند، اگر اجازه بدهيد ما برويم. ايشان هم يك شامی به ما دادند و آمديم و يكشنبه اش بنده توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدم. وقتی بازداشت شدم خانواده ام خيلی ابراز نگرانی می كردند كه بازداشت من قانونی است يا نه؟ همانجا شماره موبايل آقای رازينی را گرفتم. با ايشان صحبت كردم و گفتم آقای رازينی من را دارند بازداشت می كنند. در جريان هستيد؟ گفت: آره، مسئله ای نيست، يك تعهد خيلی ساده است و مشكلی نيست. گوشی را به مادرم دادم كه نگران بود و گفتم ايشان رئيس دادگستری كل تهران بزرگ است. وقتی می گويد خطری نيست شما خيالتان راحت باشد. مادرم گوشی را گرفت و با آقای رازينی صحبت كرد و من را بردند. ٢١ روز بازداشتگاه توحيد بودم. با من صحبت می كردند كه اين كار خلاف انقلاب است. آنجا يك آقايی به من گفت: تو كه حالا خودت هم می دانی اين كارها خلاف نظام است ، بيا همه را برای آقای رئيس جمهور بگو. گفتم: چطوري؟ گفت: بيا همه اين ها را بگو، ما از تو فيلم می گيريم و آن را برای رئيس جمهور نمايش می دهيم. قبول كردم. در همان بازداشتگاه توحيد به من يك دست كت و شلوار دادند و من را به اتاقی بردند كه دوربين هم آنجا بود و من آنجا گفتم كه متاسفانه ما اينطور عمل كرده ايم و قضيه كارگزاران (سازندگي) را هم گفتم و گفتم كه ما نمی خواستيم عبدالله نوری را كتك بزنيم و قضيه فقط همان صحبت های حضرات در قم بوده. ولی بعدا فهميدم كه اين فيلم به نيت آقای خاتمی ضبط شده ولی به رويت آقای الله كرم اينها رسيده كه الله كرم يكبار در يكی از جلسات به من كنايه ای زد كه آن فيلم را ديده و بعد از آن آزاد شدم. ولی قضيه اتهامی كه به بنده زده شد كه من با جناح چپ كار می كنم اين بود كه يك روز خانمی از روزنامه سلام به بنده زنگ زد و گفت كه ما از مجمع روحانيون مبارز هستيم و می خواهيم با شما مصاحبه انجام دهيم. من هم قبول كردم و گفتم كه مصاحبه كه اشكالی ندارد، شما به دفتر كار من بياييد. آنها هم قبول كردند. يك شب چند تا آقا آمدند و مصاحبه كردند و رفتند و من برای محكم كاری صحبت هايی كه بين خودم و ايشان رد و بدل می شد با يك واكمن ضبط كردم. در همان زمان خانمی هم از يك نشريه تركيه (فكر می كنم جمهوريت) آمده بود مصاحبه راجع به اشغال سفارت آمريكا، چون آن سال دفتر تحكيم وحدت گفته بود كه بخاطر گفتگوی تمدن ها و احترام به ملت آمريكا پرچم آمريكا را آتش نمی زند و فقط آدمك عموسام را به آتش می كشد و ما برای همين چند پرچم آمريكا را روبروی لانه جاسوسی به آتش كشيديم. همانجا خانمی آمد و گفت كه من از تركيه آمده ام و خبرنگارم، می خواهم با شما مصاحبه كنم. شماره دفتر كار من را گرفت و آمد مصاحبه كرد. من نوار اين مصاحبه و صحبت هايم با روحانيون مبارز را پيش الله كرم بردم و به ايشان دادم. ايشان آنها را از من گرفت و پيش خود نگه داشت و صحبت ديگری نكرد. در همان زمان من خيلی از آلت دست شدن جناح راست ناراضی بودم. به الله كرم می گفتم كه اگر يك گروه سياسی مستقل هستيم نبايد بياييم از اينها پيروی كنيم. مثلا يك سری از دانشجوهای دانشگاه آزاد از مديريت آقای جاسبی ناراضی بودند و آمدند مركز تهران ، خيابان فلسطين راهپيمايی كردند. الله كرم با يك هول و ولا و ترسی آمد و گفت: سريع هر چه دانشجو از دانشگاه آزاد می توانی گير بياوری جمع كن و برو جلوی اينها را بگير و بريد جلوی دانشگاه آزاد و بگوييد ما از آقای جاسبی راضی هستيم و اينها اغفال شده های دفتر تحكيم وحدت هستند. ما هم رفتيم و گفتيم كه دانشجوی دانشگاه آزاد هستيم و از مديريت جاسبی هم راضی هستيم و در صورتی كه خيلی از بچه ها اصلا دانشجوی دانشگاه آزاد نبودند. بعدا رفتم و به الله كرم گفتم كه خوب چه اصراری داشت كه ما اينكار را بكنيم؟ گفت كه اينها می خواهند تنها دانشگاهی كه دست ماست، يعنی دست موتلفه است را دست ما درآورند و اين حركات يك حركات صوری است و همه اينها هم اغفال شده های تحكيم وحدت هستند. من معتقد بودم كه ما خودمان بايد مستقلا كار كنيم نه اينكه زير علم كس ديگری باشيم.
ليست ۷٢ نفره
يك روز ديگر هم الله كرم زنگ زد و گفت: (دقيقا با همين مضمون) كه فعلا بيا می خواهيم يك هيئت (كار درست) با هم برويم. رفتيم يك حوزه علميه ای بود، از معممين و روحانيون خيلی بودند ولی خوب، شاخص شان مثلا آقای جنتی هم بود كه بنده ايشان را شناخته بودم و چند نفر ديگر كه دو يا سه نفرشان فكر می كنم عضو خبرگان باشند. الان اساميشان دقيقا يادم نيست. يك سری سخنرانی كردند. آنجا راجع به فضای فرهنگی كشور و بحث اينكه روشنفكرها چه می گويند و اينكه بالاخره در مذمت رفرميسم و اصلاح طلبان و روشنفكران و بعد دعايی بود كه می خواندند و می گفتند كه مثلا: اللهم لعن فروهر و همين ٧٢ نفری كه بعدا فداييان اسم آنها را بعنوان مرتدين نام برد و در آن جلسه همه را لعن كرديم و دقيقا نام می بردند. مثلا آقای پوينده يا مختاری (دقيقا نمی دانم) كه راجع به حقوق بشر صحبت كرده بودند كه آقايی آنجا می گفت كه ببينيد ايشان فضای جامعه را مخوف اعلام كرده و به ام القرای جامعه توهين كرده. در جامعه بين المللی و در سخنرانی هايش همه جا قصد قصد كوبيدن اسلام را داشته است و می خواستند كه چهره خشنی از اسلام ارائه دهد و گفته كه چهره اسلام در تقابل و ضديت با حقوق بشر است و ايشان خونشان مباح است و از دين خارج شده اند. راجع به آقای فروهر صحبت كردند و گفتند كه ايشان سخنرانی كرده است و يك سری حركاتی با كردهای (پ كا كا) انجام داده و ايشان درصدد حمله نظامی به انقلاب هستند و ايشان به اين دليل خونشان مباح است. يا مثلا از خانم ديگری نام بردند كه ايشان سازمانی بنام سزا تشكيل داده و راجع به حقوق زن صحبت می كند و بدعت داخل دين می كند. اينها می خواهند زن را از خانه بيرون بكشند و سوار دوچرخه و اسب كنند و خونشان مباح است. يكی دو ماه بعد از آن جلسه، قضيه قتل های زنجيره ای پيش آمد و ليست ٧٢ نفره ای را كه ما آن روز لعن كرديم، فداييان اسلام بعنوان مرتد معرفی كردند و سياست ما را پيش گرفتند كه رهبر! ما در مقابل سكوت شما مسئوليم و يك قاضی عادل حكم اين كار را داده است. بعد از آنكه اسطوره شكست ناپذيری جناح راست به خطر افتاد، در جلسه ای آقای الله كرم گفت: جوانان و دانشجويان دومينوی آقای خاتمی هستند و ما تنها هدفمان بايد تخريب اين قضيه باشد، چون همين جوانان برگ برنده و برگ آس آقای خاتمی هستند و همين دانشجوها كه پشتوانه جبهه دوم خرداد هستند، چيزی نيستند جز يك مشت ارازل و اوباش و آشوبگر.
حادثه كوی دانشگاه
بعد از قضيه آقای كديور، همان آقای كت و شلواری شيكی كه گفتم (سعيد اسلامی معرفی كرده بود) آمد و صحبت شده بود كه بياييم يك بحرانی را در داخل تهران بوجود آوريم و طبق قانون شورای عالی امنيت، بياييم دولت را وارد يك فاز بحران كنيم و بگوييم استقرار امنيت داخل تهران و شهرستان ها به هيچوجه امكان پذير نيست جز با نظامی گری (البته هنوز هم نمی دانم چه چيزی پشت اين قضيه بود)، اعتبار مجلس ششم به اين قضيه بود. می خواستيم بگوييم تنها راه حفظ جامعه و امنيت جامعه و آزادی، نظامی گری و نظام ژاندارمی در حكومت است و پای سپاه و نيروی انتظامی را در داخل جامعه باز كنيم. اين تصميم در همان موقعی بود كه آقای كديور را بازداشت كرده بودند و قرار بود در اولين تجمعی كه دفتر تحكيم وحدت می گذارد (هر چه می خواهد باشد) يك حركتی انجام بدهيم. بعدا متوجه شديم كه به دنبال بسته شدن روزنامه سلام، آقايی كه از داخل شورای دفتر تحكيم برای ما خبر می آورد زنگ زده بود به آقای الله كرم و گفته كه بچه های تحكيم وحدت به خاطر روزنامه سلام می خواهند در كوی دانشگاه تظاهرات بگذارند. اسم آن آقا را نمی دانم. هميشه زنگ می زد و با الله كرم صحبت می كرد. ولی يكبار جلوی حسينيه ارشاد برنامه ای بود كه بچه های ما روی پله ها ايستاده بودند. دختر خانمی آمد و شروع كرد به ما فحش دادن كه فاشيست و... بابك شهرستانی و دو يا سه نفر ديگر حمله كردند طرف آن دختر كه او را بزنند يا فراريش بدهند. من نگاه كردم ديدم پسری از ما عكس می گيرد، از بچه های تحكيم بود. دويدم دوربينش را گرفتم و آوردم. فردای آنروز الله كرم گفت: دوربين را بده. گفتم: مال بچه های تحكيم بود، داشت از بچه های ما عكس می گرفت. گفت: آشناست، از بچه های خودمان است، فيلمش را بردار دوربينش را بهش بده. كه همان آقا زنگ زد و قضيه تجمع كوی را گفت. قضيه مال ١٦-١٥ تير است. فردايش سرتيپ٢ آقای سازور و فرج مراديان پور توسط رابطه دوستی كه با آقای لطفيان داشتند (آقای لطفيان قبل از اينكه فرمانداری انتظامی كل كشور شود، در اداره تحقيق و بازرسی ستاد مشترك سپاه بود و حسين الله كرم در تحقيق بازرسی نيروی زمينی بود. يعنی اينها با هم همراه بودند) خلاصه روی رابطه دوستی پيش ايشان می روند. آقای لطفيان می گويد: بله ، برآورد اطلاعاتی كه ما داشتيم، دانشجويان می خواهند تجمع كنند در كوی و احتمال قريب به يقين اين تجمع هم به خشونت كشيده می شود. آقايی كه گفتم خيلی مرتب و كت و شلواری بود و آقای فراستی را برای ما آورد و وظيفه داشت با منوچهر محمدی صحبت كند. ايشان با آقای الله كرم (البته در حضور ايشان شك دارم) و آقای سازور (كه در اين هيچ شكی ندارم) می روند منزل محمدی و مهاجرنژاد. منوچهر محمدی يك بچه حزب الهی آمل بود. ديپلمش را از مجتمع رزمندگان امام صادق آمل می گيرد و به تهران می آيد. در آمل هم به قول معروف چوب پلاكارد آقای كاظم دنيان (نماينده مجلس و مسئول جامعه روحانيت مبارز آمل) بوده و تا آخرين لحظات بازداشتش هم ارتباط خودش را با كاظم دنيان حفظ كرده بود. منوچهر محمدی در بازداشتگاه به من گفت: روزی كه من را گرفتند، زنگ زدم به آقای كاظم دنيان و گفتم كه من را دارند بازداشت می كنند. گفت: برو، هوايت را داريم. خلاصه صحبت اين بود كه منوچهر محمدی دانشجوها را از كوی بيرون بياورد و بچه های ما هم بيرون از كوی درگير شوند و خلاصه درگيری شود و بچه های ما هم بريزند داخل كوی و يك جوی را ايجاد كنند. صحبت هايی هم با نيروی انتظامی انجام شده بود كه موقعيتی را در اختيار بچه های انصار حزب الله بگذارد كه آن موقعيت هم موقعيت القدير نيروی انتظامی در خيابان شهدای ژاندارمری بود. با بچه های اطلاعات نيروی انتظامی صحبت شده بود. دو جلسه فقط خود بنده با آقای سرهنگ مستوفی در اطلاعات نيروی انتظامی جلسه داشتيم. ايشان می گفتند كه بياييد ما اين امكان را در اختيار شما می گذاريم، كمااينكه استراتژی ما اين بود كه می خواستيم حداقل چيزی حول و حوش يك ماه تهران را به آشوب بكشيم. ايشان گفت: مطمئنا موبايل های شما قطع می شود. به ما يك سری بی سيم دادند. به اعضای شورای ما يك سری كلت داده بودند. كلت ها يك سری وزو بود و يك سری ماكاروف بود. كلت هايی بود كه اسلحه سازمانی هيچكدام از نهادها نبود، بلكه بصورت غنيمت گرفته شده بود. بچه های ما را مسلح كردند و بقيه بچه ها هم از ميله هايی كه مال تخت های سربازی است گرفته بودند. فرج و من روز ١٦ تير از مولوی چيزی حول و حوش ٨٠-٧٠ تا چوب دسته كلنگ و شلنگ خريديم و تحويل بچه ها داديم و بچه ها آماده شدند كه با اعلام مسعود ده نمكی كه قرار بود با آقای نظری هماهنگی كند داخل كشور بريزند. شب حادثه مشكلی برای من پيش آمده بود كه نتوانستم بيايم اما با بی سيم شنود می كردم و می شنيدم كه بين بچه ها چه می گذرد. مسعود ده نمكی به مسعود نعمتی، يكی از بچه های فعال موقعيت القدير گفت: دانشجوها دارند می روند داخل كوی، تا ما سرگرمشان می كنيم، بياييد. كه بچه ها هم سوار ماشين شده بودند و رفته بودند. دقيقا يادم ميايد منوچهر محمدی گفته بود كه من آنقدر دانشجو ندارم، آنقدر دانشجوها حرف من را نمی خوانند. ظاهرا پايگاه دانشجويی خوبی نداشت چون بعد از قضيه ای كه ايشان حول و حوش ١٠هزار دلار يا ٥هزار دلار در سفری كه در آمريكا سخنرانی كرده بود از ايرانی های مقيم آمريكا و دانشجوها به عنوان كمك دانشجويی كمك گرفته بود و يك مهندسی اين پول ها را به ايشان داده بود و ايشان پول ها را كه به عنوان كار سياسی به ايشان داده بودند را اول يك دفتر برای خودش در خيابان انقلاب اجاره كرده بود، يكبار هم من رفته بودم دفترش. يك آقايی بنام آريام هم اغفالش شده بود از حزب ملت و با محمدی ارتباط داشت و بهر حال يك منبع اطلاعاتی خوبی بود برای آقای كاظم دنيان و آقاي..... كه بفهمند آن طرف چه می گذرد. با مقداری از پول هم در آمل برای خانواده اش خانه خريده بود و برای خواهرش هم جهيزيه تهيه كرده بود و خلاصه اين قضيه بين دانشجوها پيچيده بود كه منوچهر محمدی بعنوان يك دانشجوی اپوزيسيون رفته خارج سخنرانی كرده و پول گرفته برای كارهای سياسی و حالا پول را خرج خريد خانه و ماشين كرده و خلاصه اينكه محبوبيت خوبی بين دانشجوها نداشت. خلاصه چون منوچهر محمدی گفته بود كه نيرو ندارد قرار شد كه ١٠٠ تا ١٥٠ نفر با لباس گرمكن و لباس ورزشی تحويل منوچهر بدهيم كه وقتی از كوی می ريزند بيرون همه بگويند كه اينها دانشجو بود، خواب بودند و با لباس گرمكن هستند. بهرجهت، اين درگيری بوجود آمد داخل كوی و وقتی كه من رسيدم شنبه ظهر بود. همه را می گرفتند و می آوردند و آنجا برايشان پرونده می كرديم و می فرستاديمشان اوين. سه تا ستاد ايجاد كرده بوديم. مسجد سجاد (كه من مسئول آن بودم)، مسجد هدايت و مسجد جامع جمهوری كه بچه ها آنجا می خوابيدند. روز اول غذا و حتی باتوم بچه ها را نيروی انتظامی داد و اگر قضيه به حالت آماده باش درآمده بود، غذا را از پايگاه مالك اشتر می گرفتيم كه قضيه سخنرانی رهبر پيش آمد و ما همه مان مايل بوديم كه قضيه بخوابد. در مسجد سجاد كه ما بوديم چيزی حدود ٥٠ تا ١٠٠ نفر از بچه های زيرمجموعه ما حضور داشتند. خيلی ها از بسيج آمده بودند و خيلی ها هم برای اينكه ببينند چه خبر است، آمده بودند. ما آنها را آنجا سازماندهی می كرديم و مسجد بصورت يك ستاد بحران درآمده بود. ما به آنها می گفتيم كه مثلا برويد كوی شلوغ شده يا برويد لاله زار يا تالار هنر. در سه تا مسجد در مجموع چيزی حول و حوش ٢٠٠ تا ٥٠٠ نفر بوديم تا قضيه سخنرانی آقا پيش آمد. ما خودمان هم می خواستيم قضيه جمع شود. سپاه هم آمد، قرارگاه ثارالله هم امنيت تهران را در دست گرفت. ما خودمان هم می خواستيم قضيه تمام شود اما بحث سر اين بود كه كوی به آشوب كشيده می شود. بهرجهت از جبهه دوم خرداد كسانی می آيند داخل كوی سخنرانی كنند. مثلا می گفتند آقای تاج زاده، خانم هاشمی و نمايندگان مجلس می آيند و تحليل الله كرم اين بود كه تاج زاده را در كوی با تير بزنند و كشته شود. دانشجوها كشته شوند و اينها شب هفت می گيرند ما يك بحران ايجاد كنيم، چهلم می گيرند، دوباره حركت ايجاد كنيم. خلاصه ما داخل مسجد نشسته بوديم يكی از بچه ها آمد و گفت: كيانوش، (قبلا در تيم من بود و بعد از ماجرای عبدالله نوری بريده بود، با جبهه مشاركت مصاحبه كرده بود و خلاصه از حزب الله بريده بود) رفته قاطی دفتر تحكيمی ها و داره بچه ها را لو می دهد. مثلا می گويد اين حزب الهی است، اين مامور نيروی انتظامی است. چون همه را می شناخت و الله كرم خيلی راحت گفت: بريد و بزنيد و لت وپارش كنيد كه مصطفی پرسيد كتكش بزنند؟ گفت: نه، برويد پيش سوری بگوييد با تير او را بزنند. من از اين قضيه ناراحت شدم چون بهر حال دوستمان بود. نگاه كردم ديدم كه بابك هم ناراحت است. بعد از اينكه كيانوش با جبهه مشاركت آن مصاحبه را انجام داد ما رفتيم ايشان را از وزارت كشور تحويل گرفتيم. از خود آقای تاج زاده كيانوش را تحويل گرفتيم و گفتيم كه ايشان امنيت ندارد و می خواهند وی را بكشند. از مهانسرای وزارت كشور تحويل گرفتيم. برديمش دفتر انصار حزب الله و آنجا زوركی ازش يك مصاحبه گرفتيم كه بگويد آنجا تحت فشار بوده و بعد از مدتی برايش يك بليط گرفتيم و او را تحويل انصار حزب الله مشهد داديم و من كيانوش را بعد از آن نديدم تا اينكه بعد از ٦-٥ ماه او را در سه راه آذری ديدم. قيافه اش خيلی تغيير كرده بود. پرسيدم چی شده؟ گفت انصار مشهد من را معتاد كردند. نمی خواستم ولی آنها معتادم كردند. دوبار می خواستم خودكشی كنم. يكبار هم ظاهرا قصد آتش زدن خانه شان را داشتند و من خيلی ناراحت شدم كه با اين تفاصيل كه كيانوش معتاد شده باز هم می خواهند او را بكشند. بعدا شنيدم كه كيانوش تير خورده و روزنامه ها نوشتند كه مرده است و من می دانستم كه چه كسی دستورش را داده و خيلی ناراحت شدم. كيانوش قبل از اينكه به مشهد برود حتی سيگار هم نمی كشيد. آنجا معتاد به ترياك شده بود و حتی روزی كه او را در سه راه آذری ديدم آمده بود كه جنس بخرد و حالش هم خيلی بد بود.بهر حال، معلوم بود كه پشت قضيه چيست. كسی بود كه از ما بريده بود و اطلاعات خيلی خوبی داشت. يا بايد می كشتيمش (كه در كوی می خواستند اينكار را بكنند) يا داغونش كنند كه خودش خودش را بكشد كه معتادش كردند. وقتی الله كرم شنيد كه تاج زاده در تريبون آزاد كوی آمده، به فرج و سوری گفت كه برويد او را با تير بزنيد. با يك پاترول قهوه ای رفته بودند كه ظاهرا تاج زاده رفته بود و نتوانسته بودند او را بزنند. بعد از تاج زاده، موسوی لاری سخنرانی داشت كه اينها ديده بودند تاج زاده نيست. سخنرانی او را بهم زده بودند و اشك آوری زده بودند كه لاری نتوانست سخنرانی كند و ايشان رفتند و خلاصه غائله كوی تمام شد. ما هم به نيمی از خواسته مان كه استقرار سپاه بود و اينكه نشان دهيم سپاه در مهار بحران چه نقشی دارد موفق شده بوديم. اما در اينكه بحران را كش دهيم موفق نشده بوديم. غائله كوی تمام شد. بچه ها هم يكسری اسلحه ها را تحويل داده بودند و يكسری تحويل نداده بودند.
فساد
يك شب محمد بابائيان و مهدی صفری تبار با يك هوندا آكورد ساعت ١٢ شب آمدند دنبال من. اينها آمدند دنبال من و گفتند می خواهيم برويم بگرديم. گفتم: باشد. به خانه گفتم كه شب دير می آيم و رفتيم. رفتيم دربند ديدم اسلحه ها و كلت هايشان هنوز دستشان است. گفتم مگر قرار نبود اينها را تحويل دهيد؟ گفتند: حالا نداديم ديگر. گفتم: ماشين مال كيه؟ گفت: مال خودم. توی راه برگشتن حول و حوش ساعت ١ يا ٣٠/١ يك موتور هوندا ١٢٥ از كنار ما رد شد. پيچيدند جلوی موتور و به من گفتند: برو ببين كارت موتور همراهش است يا نه؟ خوب ما هم كارت بسيج داشتيم و هم حكم ايست و بازرسي. گفتم: خوب، الكی بريم بگرديمش ديگه. گفت: كارت موتور ندارم. موتور را تازه خريده ام و بازاری هستم. زيپ پيراهنش را باز كرد ديدم دسته های هزارتومانی داخل پيراهنش است. گفت: قرارداد چك دارم و رفته بودم اين پول ها را از يكی بگيرم. محمد بابائيان گفت: بچسب بهش. منهم ذهنم به همه چيز می رفت غير از چيزی كه توی ذهن محمد بود. رفتم او را گشتم و ديدم كه فقط پول همراهش است. گفتم كه دفعه بعد كارت موتور همراهت باشد و رفتم سوار ماشين شدم. محمد بهم گفت: خاك تو سرت. می زدی پس كله اش. اسلحه و ماشين كه داشتيم. چراغ گردون هم داخل ماشين بود. پول هايش را می گرفتيم می انداختيمش توی جوی و خودمون هم درمی رفتيم. من كه ديدم خيلی راحت از دزدی حرف می زنند، گفتم: خوب، شما اگر از اول به من می گفتيد دوزاری ام می افتاد و اينكار را انجام می دادم. گفت: كار اينجوری باشه. پاش هستي؟ گفتم: آره هستم. گفت: فردا می خواهيم برويم سرقت توی يك خونه ای، تو هم می آيي؟ گفتم كه آره خوب. و برای فردا قرار گذاشتيم. بعد فهميدم كه آن ماشينی هم كه آورده بودند از يك آقايی گرفته بودند. به اين ترتيب كه داشتند توی خيابان راه می رفتند، اين آقا هم با هوندا آكورد داشته از خيابون رد می شده است كه پيچيدند جلويش و گفتند: بزن بغل. آن آقا را گرفتند و كرده اند توی دستشويی مسجد و ماشينش را برداشته اند توی خيابان راه افتاده اند. آخر شب هم مقداری حشيش توی داشپورت ماشين يارو می گذارند و صورت جلسه می كنند و تحويل نيروی انتظامی داده اند كه ما در حين گشت به اين مورد مشكوك برخورديم و ايشان مواد مخدر همراهش بوده و بازداشت است. يارو را هم تحويل نيروی انتظامی داده بودند ولی در اصل ماشين را گرفته بودند كه بروند بگردند. ما هم به خيال خام خودمان فردايش زنگ زديم به آقای مستوفی كه بعضی از بچه های شورا كه در تيم بنده كار می كنند ظاهرا سارق مسلح هستند كه گفت: بيا دفتر من ببينم قضيه چيه؟ منهم رفتم اطلاعات نيروی انتظامی توی ونك و گفتم كه قضيه اين است و اينها ظاهرا دارند دزدی می كنند. اسلحه هايی هم كه شما برای قضيه كوی به آنها داده بوديد هنوز تحويل نداده اند و با آنها می روند سرقت مسلحانه. امشب هم قرار است خانه ما بيايند و با بنده وعده كرده اند. گفت: ساعت چند می آيند؟ گفتم: ساعت ٧. گفت: ما می گيريمشان و اينها دزد هستند و پدرشان را در می آوريم. در آن موقع در يك مجتمع سازمانی زندگی می كرديم كه نگهبان هم داشت. گفت: ما هم در دژبانی خونتون می ايستيم، شما كه آمديد بيرون تو می فهمی كه ما تعقيبتان می كنيم و اينها را می گيريم. خلاصه ساعت ٧ آمدند و سوار شديم و به خيابان بنی هاشم به خانه ای كه قرار بود سرقت انجام شود رفتيم. محمد بابائيان زنگ را زد. خانمی گفت: بله؟ كه يكدفعه بابائيان به طرف من آمد و گفت: بد آورديم. قرار بود خانه خالی باشد ولی صاحبخانه الان در خانه است. من باز با علم به اينكه می دانستم نيروی انتظامی دنبال ماست ترسيده بودم. گفتم: باشد. سوار شديم كه برويم دخل تاكسی ها را بزنيم، يكی از ماشين های نيروی انتظامی كه دنبال ما بود، تاكسی هوندا بود. من گفتم كه همين را بزنيم؟ گفت: باشه. پرديدند جلوی تاكسی و اسلحه را جلوی شقيقه راننده گرفتند و گفتند كه ما از نيروی انتظامی هستيم و هر چی پول داری به ما بده. يكهو يارو ترسيد كه بكشندش. ما اسلحه داشتيم. يارو هم گفت كه من هم نيروی انتظامی هستم. درگيری شروع شد. چيزی در حدود ٥ دقيقه يا كمتر و بيشتر اينها در خيابان بنی هاشم با هم درگيری مسلحانه داشتند. از آنطرف تيراندازی می كردند و اينطرف هم همينطور. محمد بابائيان در آن درگيری بازداشت شد. سه نفر ديگر در رفتند. يك نفرشان هم من بودم. خلاصه همه آنها را گرفتن و افسر نيروی انتظامی هم خيلی اظهار خوشحالی كرد كه من با آنها همكاری كرده ام. با يك پاترول من را به خانه رساند و گفت كه اين قضيه بين تو و ما می ماند و به كسی نگو كه تو هم به ما گفته اي. دوست هايت فكر می كنند كه تو هم قاطی سارق مسلح ها بوده ای و فكر می كنند تو هم بازداشت شده اي. فعلا دو يا سه روزی هم از خانه بيرون نيا. نيروی انتظامی هم شب آنها را كتك می زند و می بيند كه اينها جزو انصار حزب الله هستند و اسلحه ها مال خودشان است و يكی از اعضای اين باند سرقت مسلحانه كسی است به نام مهدی صفری تبار كه پدرش امام جمعه موقت اسلام شهر است، نماينده ولی فقيه در ستاد مشترك سپاه است و جزو حزب الله اسلام شهر هم هست. قبلا حول و حوش عاشورای سال گذشته هم اينها يك فقره سرقت مسلحانه می خواستند داشته باشند كه با يك تويوتای لنكروز كه البته اين تويوتا در فيلم كارناوال شادی روز عاشورا كه ما راه انداخته بوديم بين تويوتاها بود. بهر حال به محض اينكه خط و ربط اينها مشخص می شود آزادشان می كنند چون اگر می خواستند آنها را بعنوان يك باند سرقت مسلحانه معرفی كنند، مهدی هم بينشان بود و همه هم عضو شورای مركزی انصار حزب الله بودند. بهر حال آقای مستوفی به من زنگ زد و گفت كه به مجتمع برويم. رفتم مجتمع پيش آقای كلانتر و آقای صدرالاسلام تلفنی به من گفت كه اسلحه هايشان كه اسباب بازی بود. فكر كردم شوخی می كند. گفتم تيراندازی كردند. حتی تير اسلحه كلت محمد بابائيان به در يكی از ماشين های نيروی انتظامی خورد و سوراخ شد كه مستوفی دست من را كشيد و برد بيرون و گفت: وقتی تيمسار می گويد اسباب بازی بوده قبول كن ديگه، به تو چه مربوطه؟ كه من فهميدم قضيه از چه قرار است و گفتم كه خوب اسباب بازی بوده و ما آمديم بيرون و جالب اينجاست كه آنها هم آزاد شدند و به همشون هم گفته بودند بروند ولی بفهميد كه با چه كسی داريد كار می كنيد، ابراهيمی شما را لو داده، منهم كه فكر می كردم كار خوبی انجام داده ام خودم را آماده كرده بودم برای جلسه شورای هفتگی كه اين قضيه را آنجا بگويم. خلاصه جلسه شورای هفتگی بود. الله كرم و همه بچه ها بودند و از كسانی كه در سرقت شركت داشتند، مهدی صفری تبار بود ولی بقيه نبودند. طبق معمول من شروع كردم به صحبت كردن و يكسری حركات ديگر هم قبلا شده بود. دو تا دختر دانشجويی دانشكده كشاورزی دانشگاه تهران در خيابان محسنی داشتند حركت می كردند. مهدی صفری تبار با سه چهار تا از بچه های ديگر می گفتند كه ما پياده رفته بوديم بالای شهر قدم زدن و پول هم نداشتند كه تاكسی بگيرند. می پيچند جلوی دخترها را می گيرند. يك بنز ٢٣٠ سورمه ای (يا رنگ ديگر) همراه دخترها بوده. به دخترها می گويند بياييد پايين ببينيم شما چكاره هستيد؟ ما از بسيج هستيم. شروع می كنند ماشين را گشتن. داخل ماشين چيزی حول و حوش ٦-٥ تا نوار بوده. به دخترها می گويند نوار داريد، بازداشتيد. دخترها را داخل صندوق عقب ماشين می اندازند. من بعدا به مهدی گفتم نترسيدی خفه شوند؟ گفت: نه، صندوق عقب ماشين هوا می رود. دخترها را می برند می اندازند داخل دستشويی مسجد و می روند دنبال گردش. در پارك ملت يك نفر دعوايشان می شود، كليد بنز را گم می كنند. می آيند دم دستشويی و دخترها را سوار ماشين می كنند و می برند دم در خانه شان. به پدرشان می گويند كه دختر شما به جرم حمل مواد مخدر بازداشت شده و فردا بايد شما بياييد دادگاه انقلاب. پدر دختر می گويد: دختر من دانشجوست سيگار هم نمی كشد، حالا شما می گوييد مواد مخدر؟ می گويند: آقا همينه كه هست، ما راست می گوييم، يا شما؟ پدره هم پيرمرد بود و می ترسد و می گويد خوب حالا من چكار كنم؟ می گويند: تو يك رسيد به ما بده كه ما دخترها را به تو تحويل داديم. قبول می كند و خلاصه صورت جلسه و امضا و به پدره هم می گويند كه كليد يدك ماشينت رو بده ، ماشينت تا فردا توقيف است. پدره می گويد: ماشين كه توقيفه، كليد يدكش را برای چی می خواهيد؟ می گن: نه، بايد بدهي. خلاصه كليد را می گيرند. با كارت ماشين كليد را می گيرند و می روند پارك ملت ماشين را روشن می كنند و پدره می ترسه و زنگ می زنه به يكی از فاميل های نسبتا دورشون كه در يكی از كلانتری ها كار می كرد. مشكل را می گويد و طرف هم می گويد: شايد اينها دزد بوده اند. خلاصه پيگيری می كند و آگاهی آنها را زير پارك وی می گيرد. آنها هم تعريف می كردند كه ساندويچ خريده بوديم كه برويم سد لتيان. خلاصه ماموران آگاهی آنها را می گيرند و می برند كلانتری دربند و آنها هم می گويند ما حزب الله هستيم. می پرسند ماشين را چرا گرفتيد؟ می گويند: ماشين مورد داشته، الان هم در حال ماموريت هستيم. شما هم محكوم هستيد كه در حين ماموريت جلوی ما را گرفتيد. زنگ می زنند به حسين الله كرم، حسين الله كرم هم به آگاهی دستور می دهد آقا اينها را آزاد كنيد (طبق رابطه ای كه داشته) بهرحال اينها آزاد می شوند. همانجا هم يك مقدار ترياك يا حشيش در داخل ماشين جاسازی می كنند. همانجا در كلانتری دربند صورتجلسه می كنند. می برند دادگاه انقلاب تحويل می دهند. خلاصه من اين قضيه را در جلسه به آقای الله كرم گفتم، گفتم كه ما پيش هر كس حتی دادگاه انقلاب هم كه روسفيد باشيم و بگوييم كه ما به وظيفه مان عمل كرده ايم، پيش آن دو تا دختر كه روسياهيم. عالم و آدم هم كه بگويند دخترها اينكار را كرده اند، خودشان كه می دانند اينكار را نكرده اند و بعد قضيه بنز را در جلسه گفتم و گفتم كه يكسری از بچه ها داخل ما و داخل شورا هستند و كارهای ناشايست ديگری هم انجام می دهند. ما حزب الهی هستيم يا دزد و سارق
Goftaniha©
1:13 PM | |
|
|
|
متن كامل سخنراني افشاگرانه حجت السلام پروازيان در رابطه باحزب الله كه منجر به بازداشت و نهايت ممنوع شدن منبر و تدريس ايشان از سوي دادگاه ويژه روحانيت شد
بسم الله الرحمن الرحيم
لازم ميدانم مطالبي را خدمت بر و بچه هاي مسلمان و رزمنده عرض نمايم چراكه اعتقاد دارم بچه هاي رزمنده، خالص و مخلص هستند. امروز آقاي خاتمي 30 ميليون رأي آورده يعني مشروعيت ملي دارد. با اين همه در تهران و قم اتفاقاتي در جريان است كه بايد وزارت اطلاعات و وزارت كشور از آن مطلع شوند. شماري از اين آدمها ـ انصار حزب الله ـ در وزارت كشور و اطلاعات و ارشاد دست دارند و مشغول سازماندهي هستند و تا به حالدر چند استان نيز موفق عمل كرده اند.واقعاً جايگاه بچه هاي جبهه رفته كجاست؟ چرا آنها به اين نقطه رسيده اند؟ به عقيده من اقدامات اينها به مسائل اعتقادي مردم ضربه شديدي زده و ميزند. لذا ما بايد سعي كنيم جلوي آنها را بگيريم، جلوي كساني را كه با ما رفاقت داشتند ولي امروز خط ما و آنها جدا شده است. يكي از اين بچه ها «الله كرم» است. افراد ديگري هم هستندكه من خوب آنها را نميشناسم مثل «سلطانپور» و «عبداللهي» سابقه ما با اين بچه ها به سال 1363 برميگردد.در آن تاريخ ما محفلي داشتيم به نام «رزمندگان»، در جريان حوادث جبهه و مشكلاتي كه پيش آمده بود ما مدتي سكوت كرديم و بعد در سال 67 بر آن شديم كه راهپيمائي ولايت را به راه اندازيم اما امام جلوي ما را گرفت. در اينسال هيئت رزمندگان تهران به وجود آمد مرحوم «سيدعلي نجفي» و من، سخنرانان هيئت بوديم، جمع خوبي بوداما اين وضع دوام نداشت. بعد از سال 71 راه ما به گونه ديگري ادامه پيدا كرد. من تقصير را ميگذارم به گردن كارگزاران نظام كه ما را در مسيري درست هدايت نكردند و من اينجا ميگويم آقاي خاتمي رئيس جمهور منتخب ايران،بچه هاي جنگ براي شما خطر زا هستند. «عبداللهي» امروز از بچه هاي دارودسته سرتيپ پاسدار ذوالقدر است.جانشين فرمانده كل سپاه پاسداران ـ و «سلطانپور» را مهندس «باهنر» نماينده مجلس و چهرة سرشناس جناح راست و مدير تبليغات ناطق نوري در انتخابات رياست جمهوري ـ هدايت ميكند. من مدتها با اينها بودم. چندسال قبل مسائل امر به معروف و نهي از منكر را مطرح ميكردند. «عبداللهي» كه يك چشماش را در جنگ از دست داده اصرار ميكرد كه مرا هم به دنبال خودشان بكشاند، اما من وقتي فهميدم او به زنها اسيد پاشيده، بسيار ناراحت شدم و او خودش موضوع را فهميد و دررفت. در سال 1372 ما «انصار» را كامل كرديم، تعداد مؤسسان انصار 18نفر بودند كه به سه گروه تقسيم ميشدند. گروه وابسته به «ذوالقدر» كه تعدادشان 7 نفر بود. هفت نفر هم با«عبداللهي» بودند و چهار نفر هم با «اللّه كرم» بچه ها همگي، من و مرحوم نجفي را قبول داشتند، كار ما باسخنرانيهاي نجفي شروع شد و بعد از رحلت ايشان از من خواستند كار او را ادامه دهم. اسم انصار در آن تاريخ اصلاً مطرح نبود. ميگفتند بروبچه هاي هيئت رزمندگان، به مرور اسم انصار به ميان آمد و با قوي شدن حضور وابستگان «ذوالقدر» و «الّله كرم»، حضور رزمندگان كمرنگ شد. با من هم كه ملاي رزمندگان بودم و عضو موسس انصار با ترديد برخورد ميشد. بچه هاي مسجد شهدا مثل «حسين پورصالح» و «اميرفرشادابراهيمي» مرا از جريانات پشت پرده باخبر ميكردند. تدريجاً معلوم شد كه به هر حال تشكيلاتي شكل گرفته و قرار شده در گروه ما نفوذ كند. يكروز «اللّه كرم» نزد من آمد و گفت چون نميخواهم به شما پشت پا بزنم دلم ميخواهد «راسته حسيني» مسئله اي را به من بگوئيد و سعي كنيد دروغ هم نگوئيد. گفتم موضوع چيست؟ گفت «آيا شما در جائي به آقاي خامنه اي فحش داده ايد؟ چهارده نفر از بچه هاي انصار موضوع را فهميده اند و آشوبي برپا شده است.» گفتم امكان ندارد.اگر كسي جلوي من هم حرفي به آقاي خامنه اي بزند دهانش را خرد ميكنم. آنچه گفته ام اين بوده كه من و امثال من از «امام خميني» شخصيت حقوقي ولايت را داريم. در واقع امام متكاي مردم بوده است. اما امروز مردم متكاي آقاي خامنه اي هستند. به هر حال «حسين اللّه كرم» براي انتخابات، انصار را بسيج كرد. در قم و در تهران، وجوهات هم ميرسيد و پشت پرده نيز معاملاتي صورت ميگرفت. در اين ميان «اللّه كرم» اصرار داشت مرا هم وارد بازي كند. روزي مرا نزد «سلطانپور» برد كه در وزارت صنايع مشغول بود. او را قبلاً در بيت آقاي خامنه اي ديده بودم. از من دعوت كرد سرپرستي امور تبليغات و مطبوعات رادر انصار بر عهده بگيرم. من زير بار نرفتم «اللّه كرم» به «سلطانپور» گفت اين همان آقائي است كه به آقاي خامنه اي فحش داده. بعد به بيت آقاي خامنه اي رفتيم. من با «معزي» و «محمدي گلپايگاني» دو ركن دفتررهبر قبلاً دعوا كرده بودم. يكبار «معزي» در «دو كوهه» گفت: حكايت روي مين رفتن بچه ها در جبهه را ما خودمان ساخته ايم حالا شما قضيه را جدي گرفته ايد؟ اين گفته خيلي سنگين بود. گريبانش را گرفتم كه مردك اين چه حرفي است كه ميزني؟ ما را 45 دقيقه معطل كرد بعد به ديدن آقاي «خامنه اي» رفتيم. ايشان به «اللّه كرم» گفت: «آقاي اللّه كرم شما مسئول حزب اللّه هستي» واقعاً تكان خوردم. ايشان نپرسيد «اللّه كرم» آيا تو مسئول انصار حزب اللّه هستي؟ بلكه طوري گفت كه يعني بنده رهبر، تو را به عنوان مسئول حزب اللّه قبول دارم. در آن لحظه متوجه شدم«اللّه كرم» مرا آورده است تا به چشم خود ببينم آقاي «خامنه اي» او را تأييد ميكند. وقتي بيرون آمديم آقاي«ميرحجاري» نظر ديگري داد كه عكس حرف آقاي «خامنه اي» بود. ايشان گفت تعيين مسئول انصار بايد با رأي اكثريت انجام گيرد. در هيئت سرپرستي پنج تن از رزمندگان حضور داشتند. حسين و محمد ژوليده، فرج مراديان و مسعود ده نمكي و اميرفرشاد ابراهيمي ، بقيه از عوامل جامعه روحانيت و سرسپردگان «جنتي» و «ذوالقدر» بودند. بعد ازبرپائي مجلس پنجم افتراق «حسين اللّه كرم» با انصار حزب اللّه آغاز شد. بچه هاي مخلص در انصار ميخواستند با ما كار فرهنگي بكنند. در دانشگاه برنامه گذاشتند و من و «حداد عادل»و «شريعتمداري» سخنران بوديم. اما چون حسين شريعتمداري ديد نميتواند در صحنه گفتگو حريف ما بشود كار را به آتش زدن «سينما قدس» و«انتشارات مرغ آمين» كشاند. در اين مرحله «ميرحجاري» مجبور شد به ظاهر جلوي «اللّه كرم» را بگيرد با اين توجيه كه او با چپها رفيق است. «اللّه كرم» هم در چنبر «مهدي نصيري»، «حسين شريعتمداري»، «ذوالقدر»، و«يوسفعلي ميرشكاك» افتاد. «حسين اللّه كرم» در اين مرحله به تبليغ عليه رزمندگان پرداخت و سرانجام هيئت درسال 75 منحل شد، تمام تلاش «اللّه كرم» اين بود كه من در وسط نباشم، محرم امسال براي رحلت امام رفتم، گفتندمراسم در مسجد ارگ است. رفتم درهاي مسجد بسته بود. ناچار سراغ بقاياي هيئت رزمندگان رفتم گفتندببخشيد اشتباهي رخ داده است. دو سال است نزد اين جماعت منبر نميروم، منبري اينها آقاي «علم الهدي» است.او در مسجد حضرت مهدي (عج) خيابان ستارخان جانشين من و آقاي نجفي شده است. سرانجام «حسين اللّه كرم» انصار را به شكل فعليش راه انداخت. اينها جلسه اي داشتند در قم كه من هم رفتم،در آنجا گفتند بايد ستاد تشكيل بدهيم، يك نظامي مثلاً شريعتي فرمانده لشگر 31 عاشورا و يا «محمد كوثري» درتهران، يك روحاني و يك دانشگاهي در هر ستاد فعاليت كنند. براي تأمين هزينه هم موسسه اميرالمومنين را «واعظ طبسي» پشت قضيه گذاشته بود. «موسسه فرهنگي امام خميني» هم بود كه خوب پول تقسيم ميكرد. جناح راست نيز با مطرح كردن وحدت استراتژيك و تشكلهاي همسو، به حمايت از انصار پرداخت. جالب اين كه وقتي من بااينها روبرو ميشدم، ميگفتند: تو راهت را از سال 73 جدا كردهاي. يك روز يكي از سركردگان جناح راست گفت بقاي انقلاب در چيست؟ گفتم در پيوند حكومت با مردم. گفت اين را از كجا آوردهاي گفتم از فرمايشات امام. گفتدر امر تاكتيك رهبر ميتواند نظر متفاوت بدهد اما در اصول حق تخطي ندارد. امير الحاج را ميشود عوض كرداما حج را نميتوان تغيير داد. ايشان گفت ما بچه هاي سپاه نشستيم و بحث كرديم و آقاي خامنه ا ي نيز با ما هم عقيده است كه راز بقاي نظام در ايجاد رعب و وحشت در مردم است. خيلي زيبا تحليل ميكرد، گفتم: «تحليل شما زيباست اما مرده شوي نتيجه گيريتان را ببرد.» گفت: «اگر ما مردم را ول كنيم براساس طبيعت حركت ميكنند و آزادي ميخواهند. ما بايد مردم را با توسري به سوي اسلام ببريم. در فقه داريم كه حركت به سوي معرفت قسري است با زور اسلحه و پسگردني و زندان،امكانپذير است.» حرفهاي اينها را به آقاي «عبداللّه نوري» گفتم. با آرامش گفت صبر كن ببين مردم با اينها چه خواهند كرد.انتخابات ميرسد و خواهي ديد كه اينها رسوا ميشوند. اينها يك عده يهوداي منافقند كه براي مقام و مال دنيامادر و خواهرشان را هم واگذار ميكنند. آقاي نوري گفت اگر سپاه با اينها همراه شود از چشم مردم ميافتد. درمباحث وحدت استراتژيك، از هيئت موتلفه و جامعه روحانيت آدمهائي مي آمدند از قبيل «سلطانپور»، «موحدي ساوجي»، پسر «جنتي»، «ذوالقدر»، «عليرضا افشار» و بحث ميكردند كه آقاي «خامنه اي» با «ناطق نوري» يك روح در دو قالب هستند و انصار بايد از قدرت خود براي پس زدن خاتمي كه ضد ولايت فقيه است استفاده كند. در قم وضع فرق ميكرد، «جوادي آملي» و «مشكيني» و «اميني» امام جمعه هاي قم در جريان انتخابات، هر سه مشروط عمل ميكردند. اما بعد از سفر به آمل و ديدار با آقاي خامنه اي گفتند ما به ناطق نوري راي ميدهيم چون آقااينطور خواسته است. من هم به آمل رفتم ميرحجازي به ديدنم آمد و گفت بايد به ناطق نوري رأي بدهي گفتم چهار شرط من در مورد ناطق محقق نشده و من هم به خاتمي رأي ميدهم. خلاصه با همة زوري كه زدند همانطور كه پيشبيني شده بود آبرويشان در انتخابات رفت و «اللّه كرم» و«ده نمكي» هم رسوا شدند. اما بلافاصله بعد از انتخابات با رسيدن پول و وعده، عمليات شروع شد. اين كه ميبينيدنوري اين همه مورد حمله قرار ميگيرد و حتي اينها قصد جانش را كرده اند، براي اين است كه ميدانند او و خاتمي بر سر عهد و پيمان خود با مردم هستند. اينها علاوه بر طرحهاي حمله به روزنامه ها و زدن و بردن و كشتن آزاديخواهان با كمك جناح راست، طرح راه اندازي يك روزنامه به نام «عصر» را دارند كه بعدازظهرها منتشر خواهد شد هفته نامهاي را نيز به نام «فهميده»تدارك ميبينند. «آقاي خامنه اي در شب محرم سال 1375 براي سپاه سخنراني كرد كه قسمتي از آن سري اعلام شده بود. دراين قسمت ايشان مردم را به عوام و خواص تقسيم كرده بود و اين كه خواي بايد حكومت كنند وعوام تبعيت. درجريان انتخابات رئيس جمهوري اين قسمت سري را به شكل گستردهاي پخش كردند. بچه هاي انصار عامل آن توزيع بودند. همان عوام الناس اما با راي خود نشان دادند كه خواص مورد اشاره رهبر، ول معطلند.»
Goftaniha©
1:33 PM | |
|
|
|
متن كامل مصاحبة كيانوش مظفري كه بعد از انتشار در روزنامه صبح امروز وي توسط اطلاعاتسپاه بازداشت و سپس در حادثه كوي دانشگاه توسط عناصر حزبالله ترور گرديد
در خدمت برادرمان كيانوش مظفري هستيم از انصار حزبالله راجع به موضوعات اخير مخصوصاً وقايعي كه در تشييع جنازه شهدايجنگ تحميلي براي دو تن از رجال سياسي كشور آقايان مهاجراني و عبدالله نوري اتفاق افتاده. ابتدا از آقاي مظفري ميخواهيم كه ضمنمعرفي خودشان و طرح زندگي نامهاي كه داشتهاند عنوان كنند كه تا قبل از اينكه با اعضاي انصار حزبالله ارتباط پيدا كنند، به چه كارهاييمشغول بودهاند.
بسم الله الرحمن الرحيم. اينجانب كيانوش مظفري متولد 1355، تهران، در مورد سؤالتان، قبل از اينكه وارد انصار حزبالله شوم، بندهتا سال 1374 كه درس ميخواندم و ديپلم گرفتم، بعد از طريق بسيج مسجد محل وارد انصار حزبالله شديم.
از طريق بسيج؟ يعني اينكه آنجا با دوستاني كه ارتباط داشتید با انصار، آشنا شديد و از طريق افرادشان رفتيد يا اينكه در بسيج شما راسوق دادند به اين طرف؟
خير: از طريق يكي از افراد.
ميشه اسم اون فرد را بياوريد؟
آقاي علي باتقوا.
شما قبل از اينكه با انصار حزبالله ارتباط داشته باشيد، گفتيد با بسيج همكاري داشتهايد چه مدت با بسيج همكاري داشتيد؟ یکسال
شما فرموديد، پس از اينكه وارد بسیج شديد و به دنبال آشنايي با آقاي باتقوا عضو انصار حزبالله شديد. اصولاً چه انگيزهاي در پيوستن بهانصار حزبالله داشتيد؟ و به چه نتيجهگيري رسيده بوديد كه تصميم گرفتيد وارد اين تشكيلات شويد؟
صرفاً اين بود كه خدمتي كرده باشم به اسلام و مسلمين چون من هم برادر شهيد هستم و هم فرزند شهيد.
آيا جاهاي ديگر نميشد خدمت كرد به اسلام و مسلمين كه تصميم گرفتيد وارد تشكيلات انصار حزبالله شويد؟
احساس كردم، اونجا بهتر ميشود فعاليت كرد.
اونجا چه چيزهايي داشت كه بهتر ميشد؟ يعني اون تشكيلات چه مجموعهاي بود؟ چه كارهايي انجام ميشد كه جاهاي ديگه نميشداون كارها را انجام داد؟
خدمتتان عرض كنم كه مجموعه انصار حزبالله از بچههايي تشكيل ميشد كه بچههاي جنگ و جبهه و اينطور چيزها بودند و محيطيبود دور از گناه و اينطور مسائل كه به اين ترتيب بود كه جذبش شديم.
فرموديد در چه سالي ارتباط پيدا كرديد با تشكيلات انصار حزبالله؟
سال 1374، ...
آن موقع كجا با بچههاي انصار حزبالله ارتباط پيدا كرديد، اولين ملاقاتتان با كي و كجا بود؟
اولين ملاقاتمان نماز جمعه در دانشگاه تهران بود.
با؟
با مسعود دهنمكي.
يعني شما را معرفي كردند به مسعود دهنمكي، بعد از اون چطور ارتباط داشتيد؟ ادامه فعاليتتان چطور بود؟
ادامة فعاليتمان يك سري جلسات بود؟
كجا؟
اوايل سال 1373، 1374 كه انصار تشكيل شده بود يك حالت نوپايي داشت داخل منازل بچهها بود، داخل بعضي از مساجد بود.
وقتي ارتباط پيدا كرديد داخل اين جلسات ميرفتيد؟
بله.
اين جلسات را چه كساني اداره ميكردند و چه مسائلي مطرح ميشد؟
نفر اصليشان كه حسين اللهكرم بود. بعد فرج مراديان بود و آقاي دكتر توراني بود مسعود دهنمكي و فرشاد ابراهیمی و احمد کاظم زاده و...
سخنراني بود؟ مداحي بود؟ مسائل سياسي بود؟ چي بود؟
اصولاً جلساتي كه بچه حزباللهي دارند با يك ختم قرآن انجام ميشود. ختم قرآني بود، يك سخنراني دربارة مسايل سياسي روز.
سخنراني را بيشتر چه كسي ميكرد؟ خود آقاي حسين اللهكرم؟
خود ايشون و بيشتر اوقات هم آقاي دكتر توراني سخنراني داشتند؟
اونوقت مسائل سياسيشان، مربوط به مسائل سياسي خارج از كشور بود يا مسائل داخل كشور؟
خدمتتان عرض كنم كه بحث اوايل راجع به بيبندوباري در جامعه بود، راجع به بحث فريضة امر به معروف و نهي از منكر وسازماندهي بچهها براي امر به معروف.
راهپيماييهايي كه در ميادين اجرا ميشد؟
بله: همينها.
بعد از اون بيشتر كشيده شد به جريانات سياسي، دربارة مسائل داخلي به چه مسائلي بيشتر ميپرداختند؟
بيشتر بحث انتخابات بود.
انتخابات مجلس پنجم؟
انتخابات مجلس پنجم، انتخابات رياست جمهوري.
دربارة انتخابات مجلس پنجم به چه تحليلي رسيده بودند كه به اون ليست رأي دادند. به چه نتيجهگيري رسيده بودند كه كارگزاران واطرافيان آقاي هاشمي رفسنجاني را ليبرال خطاب كردند؟
منظورتان را نميفهمم.
انتخابات مجلس پنجم كه برگزار شد، انصار حزبالله اگر يادتان باشد يك ليستي داد و از آن حمايت كرد. كارهايي كرد و فيلم آقايالويري را در اصفهان پخش كرد. خود اين بچههاي انصار حزبالله به نتيجه رسيدند كه اين كار را بكنند يا از جاهاي ديگر با آنها؟
اگر تصميمي بوده از جانب خود بچهها بوده.
مراكز ديگر ارتباطي با اينها نداشتند؟
هيچ خطي نبوده
البته شما تأييد ميكنيد كه بچههاي انصار حزبالله از آنكه وارد مسائل سياسي شوند از موضع مسائل انديشه وارد ميشدند، برخوردبا دكتر سروش. سؤالي كه پيش ميآيد، اين است انتخابات در مجلس، براي اينكه آن ليست رأي بياورد، انصار حزبالله چه كارهاييكرد؟
يك سري كارهاي تبليغاتي داشتيم، تشكيل يك سري گردهمآيي.
اگر يادتان باشد يك سري چيزهاي تبليغاتي براي كارگزاران كه با اسپري روي آن شعار مينوشتند. آيا در نوشتن آنها هم دستداشتهاند؟
شخص خودم نديدهام.
بعد از اينكه مسأله انتخابات مجلس پنجم تمام شد، چه كارهايي را آنجا انجام ميداديد؟ داخل تشكيلات انصار؟
بيشتر كارهاي ما جنبه امر به معروف و اين مسائل را داشت. كارهاي امر به معروف انجام ميداديم و مسائلي كه توي كشور اتفاقميافتاد، تحليل و پوشش ميداديم.
آيا بچههاي انصار حزبالله هيچ وقت به آقاي حسين اللهكرم اعتراض ميكردند؟ چون آنها طرح ميكردند كه اقشار مستضعف هستند راجع به بحث توکا تور و آژانس اعتراضي داشتند؟
والله سر قضيه آژانس توكاتور كه مطرح شد.
خودتون هم اطلاع داشتيد؟
والله خود من تا مدتها باور نميكردم كه همچون قضيهاي باشد، ولي يك سري مسائل پيش آمد يك سري صحبتهايي شد كه برايخودمان هم روشن شد كه همچون قضيهاي هست.
توي مجموعه انصار حزبالله راجع به اين قضيه اعتراض شد؟
بله: يك سري حاج آقا پروازيان بودند كه اعتراض كردند و آقاي محتشم بودند. كه از همان سال 76ـ75 كه اين بحث طرح شد این جمع دوشاخه شد. تشكل «حزب الله» و «انصار حزب الله».
«انصار حزبالله» زير نظر آقاي محتشم و «حزب الله» زير نظر حسين اللهكرم
يعني به دنبال اعتراضاتي كه اعضاي حزب الله داشتند،دو شاخه شدند؟
بله.
«حزب الله» و «انصار حزب الله»؟
بله!
آقاي حسين اللهكرم پاسخ قانع كنندهاي درباره اين موضوع داشتند، راجع به توكاتور؟
والله پاسخي كه ايشون داشتند ميگفتند كه همچنين برنامهاي نيست و من هر كسي كه بتواند اين بحث را ثابت كند آژانس را به اوميبخشم. و اين حرفا يك سري هم گفتند كه اين آژانس مال برادر من است و هيچ ربطي به من ندارد. و آخر سر هم گفتند برای سپاه است.
پس توجيهاتشان اين بود؟ شما توي ماجراي دانشگاه امير كبير هم بوديد؟ روزي كه قرار بود دكتر سروش سخنراني كند، كي به اين نتيجه رسيديد كه جلسه را بر هم بزنيد؟
بحث به هم زدن جلسه نبود. بحثي كه خودشان ميكردند اين بود كه هدف شركت در اين جلسات بهمزدنشان بود. اگه خاطرتان باشد،اين جلسه يكشنبه روزي بود، روزي كه در اين مراسم شركت كرديم برايمان شيرفهم شد كه هدف از شركت در اين جلسات بهم زدناست ولي خوب جمعه حزب الله و انصار حزب الله در نماز جمعه يك سري اطلاعيه پخش كردند كه بچهها در اين موضوع شركت كنند.براي مناظره و اين حرفها بعد كشيده شد به مسائل دارآوردن و اينكه آقاي سروش نتوانستند بيايند سخنراني كند.
«دار آوردن» را خاطرتان هست؟
بله.
يك سؤال اينكه بچهها همديگر را تنها در نماز جمعه ميديدند، اطلاعات و قرارهايشان را توي نماز جمعه رد و بدل ميكردند؟
والله بچهها، شايد آنهايي كه با هم آشنا ميشدند، يك ماه اول رفت و آمدشان توي نماز جمعه بود. ولي پس از آن رفت و آمدهاخانودگي ميشد، جلساتي كه براي امر به معروف ميگذاشتند و كاملاً با هم ارتباط داشتند.
آن موقع تشكيلات كاملاً بسته بود؟ يعني كسي كه ميخواست وارد شود بايد از يك قرنطينهاي ميگذشت يا به راحتي جذب ميكردند؟
خير: به راحتي جذب نميكردند.
بسته بود تشكيلات؟
بله تقريباً.
آيا شما دربارة مسائل كليدي از مسئولان بالاترتان سؤال ميكرديد يا اينكه مجري دستورات آنها بوديد؟
مسائل كليدي؟ اگر ممكن است كمي واضحتر بگوييد.
مثلاً نميپرسيديد در ليست انتخاباتي چرا آقاي ايكس هست يا چرا آقاي ايگرگ را در ليست نياوردهايد؟ هيچوقت از جانب شما سؤالميشد، يا از جانب آنها پاسخي ميشنيديد؟
من تا به حال نپرسيده بودم. اما يك سري بچهها سؤال كردند و ايشان يك طوري طفره ميرفتند.
يك سازماندهي قوي براي انصار حزب الله كار ميكنند در سراسر كشور هستند. آيا براي شما توجيه كردهاند كه منابع مالي اينتشكيلات كجاست؟ چه كساني حمايتش ميكنند؟ منابع سازماندهيشان كجاست؟
چيزي كه ما شنيدهايم اين است كه حزبالله از بيت رهبري پول ميگيرد.
شما تنها اين موضوع را شنيدهايد؟
بله تنها شنيدهام خودم به عينه چيزي نديدهام.
از ناحيه چه افرادي شنيدهايد؟ از ناحيه افراد موثق؟ از مسؤولين و روسا؟
اين بحث پول را از خود آقاي اللهكرم شنيدهام.
كي سازماندهي ميكند در كل كشور؟
در كل كشور حسين اللهكرم.
مطلب اين است كه سه نفر اللهكرم، حجازي و احمد جنتي اين سه نفر تشكيلدهندة انصار حزب الله در ايران هستند. نظرتان چيست؟آيا اسم اينها را شنيدهايد؟
اسم اللهكرم و جنتي را بله، ولي اسم حجازي را نشنيدم.
راجع به آقاي احمد جنتي چي شنيدهايد؟
يك چيزي حالت اينكه خط مشي دهنده اين جريان و تشكيلات هستند. خودش دقيق پاي كار نيست، خط ميدهد به اين قضيه چه مالي وچه فكري.
شما در واقع شنيدههاي خود را ميگوييد؟ آقاي جنتي هيچوقت در جلسات شركت ميكرد؟
يكبار يادم ميآيد بودند.
حضور داشتند يا سخنراني كردند؟
یکبار منزل خود حسين اللهكرم در شهرك كلاهدوز سپاه بود. شب انتخابات.و یکبار هم آمده بودند جلسه جبهه فرهنگی موعود منزل فرشاد ابراهيمي .
انتخابات که گفتید کدام انتخابات بود؟
انتخابات رياست جمهوري دوم خرداد.
سخنراني ميكردند؟ چي ميگفتند؟
چون برای بچههاي حزب الله برنامهاي جور كردند، كه بازرس انتخابات باشند، از طرف شوراي نگهبان، و اينها. بيشتر قرار بودطوري برخورد شود در انتخابات با مردم طوري عمل شود كه از اينكه آرا به نفع آقاي خاتمي ريخته شود جلوگيري شود.
راهكارهايشان براي اين جلوگيري چه بود؟
توي اين جلسات ميگفتند، بچهها چه كارهايي بايد انجام دهند، مثلاً رأيها را نخوانند يا اشتباه بخوانند.
چه كارهايي بايد انجام ميداديد؟
والله توي اين مسائل، حكمهايي كه به بچههاي حزب الله داده بودندکه بیشتر براي محلههاي بالاي شهر بود. خود ما هم آن روز كه بازرسبوديم، صحبت شده بود كه مثلاً به حجاب خانمها گير داده شود. براي مثال لااباليگري در حوزههاي انتخاباتي. از كوچكترين مسأله استفادهكنيم. براي اينكه آراي صندوق را باطل كنيم. يعني فيالواقع ... اين را بهتان بگويم بچههايي كه بوديم بازرسان ويژه بوديم و هر كدام حق داشتيم دو صندوق را باطل كنيم.
شما را چه كسي به عنوان بازرس ويژه انتخابات معرفي كرد؟
خود حسين اللهكرم.
آقاي جنتي سخنراني كرد؟ چه مسائلي را مطرح كرد؟
همين صحبتهايي كه كردم. دقيقاً سر و تهاش همين حرفها بود.
همانطور كه واقفيد بعد از قصه 2 خرداد، اولين حادثهاي كه رخ داد قصه 13 آبان 76 بود كه جلوي سفارت آمريكا دستهاي آمدهبودند و مراسم دفتر تحكيم وحدت را ميخواستند برهم بزنند، ميشود راجع به آن موضوع توضيح دهيد؟
موضوع سيزده آبان را ما شب قبلش با تلفن باخبر شديم.
آقاي اللهكرم يا دهنمكي همين كه با تلفن شما ميگفتند، فلان جا، فلان برنامه را داريد، شما همة كار و برنامهتان را ول ميكرديد وميرفتيد سراغ آن برنامه؟
اين صحبتي است كه تا به حال به آن برخورد نكردهايم. هدف خدمت به اسلام بود. خدمت به انقلاب و اينطور مسائل بود. هدف خدابود. شما فرض كنيد آن موقع ما راهكارهاي زمان جنگ را ميرفتيم. مثلاً شب عمليات است و يك معبري باز نميشود بايد رفت رويميدان مين. ما هدفمان همان بود.
براي شما اينطور جا انداخته بودند كه اين معبر بايد باز شود. راجع به شب سيزده آبان ميگفتيد چه كسي به شما تلفن كرد؟
شب قبلش آقاي فرشاد ابراهيمي که دبير سياسي دانشجويان حزبالله هست تماسي با ما گرفت و گفت پاشيد بياييد دفتر جلسه است. اونجاصحبت شد كه بعد از راهپيمايي سيزده آبان دفتر تحكيم وحدت ساعت يك، يك و نيم بعدازظهر جلوي سفارت آمريكا كه احتمال داردبخواهد توهين شود و اين حرفا. گفتند اونجا باشيم اگر توهين شد برخورد كنيم.
البته آقاي مظفري اونجا توهيني نشد. ولي با اين حال ما ديديم بعد از برنامه حدود ساعت 5 و 6 بعدازظهر ريختند بچههاي دانشجورا كه در حين بحثهاي خياباني كه بعد از هر راهپيمايي به وجود ميآيد، ميريختند و آنها را ميزدند.
والله توي بحث ما مثل زمان جنگ ستون پنجم هم دارد يعني اشخاصي هستند كه با قيافه و لباس ما مي خواهند ما را توي اين قضيهخراب كنند. يعني احتمال دارد آنها بيايند با قيافهاي كه ما داريم، با طرز پوششي كه ما داريم از لحاظ محاسن و اينا بيايند اون وسط شلوغكنند و طرف فكر كند ، كار انصار است و درگيري ايجاد شود.
آقاي مظفري همانطور كه ميدانيد آن شب عدهاي كه آمده بودند آنجا بين 50 تا 70 نفر بيشتر نبودند. از بچههاي انصار و پنجاه تاهفتاد نفر را به راحتي ميشود شناخت كه كي غريبه است و كي غريبه نيست؟ شما با غريبها هيچ برخورد نميكرديد؟ مثلاً اون كسي كهبلند ميشد، شعار ميداد را چرا جلويش را نميگرفتيد؟
توي اين بحثها وقتي يك نفر پا ميشود، شعار ميدهد نميشود جمعش كرد، از آن طرف هم منتظر چنين چيزي هستند برايبزرگنمايي خودشانکه آی حزب الله برخورد کردو..
ميشود گفت توي همه مراسمي كه انصار حزب الله برگزار كرد، وقتي گوشه كار ميلنگيد و اعتراض همه را برميانگيخت، آن وقتميگفتند اينها ستون پنجماند و اينها در داخل ما نفوذ كردهاند. بالاخره اگر ستون پنجمي نفوذ كند، يكبار، دوبار ميشه نه هميشه. آيا هيچاقدامي براي اينكه ستون پنجميها را خنثي كنيد نكردهايد؟
والله جداي از بحث ستون پنجم، توي خودمان بچههايي بودند كه افراطي باشند و نشود جلوشان را گرفت. خودتان هم ميدانيد اگراقدام به درگيري شود، ديگر همه چيز تمام ميشود.
آقاي مظفري نظر انصار حزب الله دربارة آقاي محتشمي چه بود؟ ايشان را چه جور آدمي ميديدند؟
نظر انصار، دقيقاً خاطرم نيست. ولي چيزي هست كه ايشان را يك فرد معاند معرفي كرده بودند.
معاند با كي؟ با چي؟
معاند با دين، معاند با نظام، معاند با انقلاب.
يعني آن روز كه ميخواستيد بياييد راهپيمايي سيزده آبان به شما گفته بودند كه يك شخص معاند با دين و انقلاب و نظام؟
بله: شب قبلش اينطوري سخنراني كرده بودند.
كي سخنراني كرده بود شب قبلش؟
آقاي حسين اللهكرم بودند و دكتر توراني بودند و فرشاد ابراهيمي.
چي گفتند؟
همين صحبتي كه خدمتتان گفتم.
بعد از آن ماجراي 13 آبان يك برنامه هم 11 اسفند بود؟
بچههاي دفتر تحكيم وحدت داشتند عليه نظارت استصوابي و انتخابات خبرگان.
نه؛ راجع به انتخابات خبرگان بود.
بله.
ما ديديم كه بچههاي انصار حزب الله آمدند، بچهها را دستگير ميكردند؟
بچههاي انصار دانشجوها را دستگير ميكردند؟
دستگير ميكردند و تحويل ميدادند!
بله؛ خود آقاي اللهكرم و ابراهيمي آمدند گفتند اگر درگيري چيزي شد، كسي را نزنيد، بگيريد، بياوريد. ما خودمان ترتيبشان راميدهيم.
پس عملاً كار به درگيري كشيد؟
بله؛ بچهها هجوم آوردند طرف تريبون، نگذاشتند مراسم روال عادياش را طي كند.
نظر مجموعه انصار حزب الله راجع به دفتر تحكيم وحدت چه بود؟
آنطور كه براي بچهها جا انداخته بودند، اينها را تشبيه كرده بودند به منافقين.
يعني چه مسائلي از آنها ديده بودند كه اين موضوع را توجيه ميكردند؟ ميگفتند اينها منافقند؟
خوب كلاً كارهايي كه انجام ميدادند، توي تجمعهايي كه داشتند دست ميگذاشتند، روي موضوع خبرگان رهبري، ولي فقيه و شوراينگهبان را زير سؤال ميبردند.
پس شما وقتي قرار بود اقدام كنيد بر ضد دفتر تحكيم وحدت تصور ميكرديد با يك عده منافق طرفيد؟ چه افرادي در انصار حزبالله تأكيد داشتند كه اين مسأله را جا بيندازند كه اينها شبيه منافقيناند؟
خوب مشخص است چهرههاي سرشناس مثل آقاي محتشم و آقاي دهنمكي.
راجع به 11 اسفند توضيح نداديد كه پيش از آن جلسهاي داشتيد يا نه؟ جلسهاي گذاشته بودند كه توجيه شويد؟
من كه از اين قضيه خود 11 اسفند مطلع شدم و آمدم.
از چه طريق؟
از طريق تلفن، به محل كار تلفن كردند.
دوستان ديگر جلسهاي داشتند؟
فكر ميكنم. به نظرم. اما دقيقاً نميدانم كي بود و چه ساعتي، فكر ميكنم شب قبلش. من همان روز 11 اسفند مطلع شدم.
آيا هيچوقت سؤال ميكرديد اشخاصي مانند آقاي اللهكرم كه در رأس شما هستند با چه كساني ارتباط دارند يا خودشان طرحميكردند كه با چه كساني ارتباط دارند؟
خير: اين سؤال طرح نميشد.
آقاي مظفري فكر ميكنم انصار حزب الله جلسات زيادي را بر هم ريخته. فكر نميكنيد، بازتاب اين مسأله چه بوده؟ آيا از اين مسئلهراضي بوديد؟
جلساتي كه به هم ميخورد، والله تا همين قضيهاي كه اخير اتفاق افتاد و به آن اشاره ميشود، پيش خودمان فكر ميكرديم كار درستيانجام دادهايم و هيچ فكري هم روش نميكرديم.
بازتابهاي مردمياش را نگاه نميكرديد؟ بازتابهاي مردمياش چطور بود؟
زياد اهميتي به اين مسأله داده نميشد، چون احساس ميكرديم اداي تكليف كردهايم.
آقاي مظفري پس از جريان 11 اسفند جريان اصفهان است. يك گروه از باند مهدي هاشمي حركاتي را در نجف آباد انجام دادند.ظاهراً جلسهاي چيزي داشتيد كه توي آن توجيه شديد كه برويد آنجا اقدام كنيد؟ يك چنين چيزي صحت دارد براي بچههاي انصارحزب الله؟
بله.
چطور شد قضيه؟
براي بازديد از غرفة شلمچه ما رفتيم نمايشگاه مطبوعات. رفتيم آنجا. با بچههاي شلمچه رفتيم دفتر، آنجا آقاي دهنمكي انگار منتظربودند. بعد شروع به صحبت كردند كه بايد برويم اصفهان. و اين حرفها. بعد رفتيم دفتر دانشجویان حزب الله توي منزل حسيناللهكرمکه فرشاد ابراهیمی داشت حرف میزد دربارة اين قضيه.
توي آن جلسه چه كساني بودند؟
والله اكثر بچههاي فعال بودند.
چند نفر؟
چيزي حدود 20 تا 30 نفر.
جلسه گذاشتيد راجع به اصفهان؟
وقايعي كه در اصفهان اتفاق افتاده بود، راجع به باند مهدي هاشمي بود. يك سري اختلالات در شهر ایجاد كرده بودند. بعد از چند سال و قضيهمنتظري علم شده بود و اين حرفها. از اين طرف هم صحبت آقاي طاهري بود. امام جمعه شهر اصفهان و موضعگيريهاي ايشان عليهولايت و نظام و اين حرفها که آنهم اختلالي ايجاد كرده بود توي نجف آباد و داشت دامنهاش به سمت اصفهان گسترش پيدا ميكرد.
خوب ببينيد مملكت خودش نيروي اطلاعاتي دارد، بسيجي دارد، نيروي انتظامي دارد، چطور براي بچههاي انصار حزب الله توجيهميكردند كه آقا ما سواي تمام قواي مملكتيم بايد اين تشخيص را بدهيم و عمل كنيم بهش؟ بعد سازماندهيتان به چه شكلي بود؟
آيا خود انصار حزب الله تصميم گرفته بود برود؟ چقدر تعدادتان بود؟
چيزي كه با اتوبوس رفتند، چيزي حدود 400 يا 500 نفر با اتوبوس رفتند.
شما هم با اتوبوس رفتيد؟
نه؛ ما مانديم براي كار تهران و بعد صبح حسين اللهكرم و دكتر توراني و دو سه تا از بچههاي ديگر، با هم رفتيم.
بچههايي كه با اتوبوس رفتند شب قبلاش كجا خوابيدهاند؟ داخل مسجد المهدي اصفهان.
اصلاً آن روز جمعه قضيه توي اصفهان بود. قضيه راهپيمايي بود، ما هدفمان شركت در راهپيمايي بود. و اينكه اگر مسألهاي باشدبتوانيم كاري انجام دهيم.
آقاي مظفري لطفاً موضع انصار حزب الله، آقاي اللهكرم و آقاي توراني و اعضاي ديگر را راجع به شخص آيت الله طاهري بگوئيد؟نسبت به ايشان چه ديدگاهي داشتيد؟
والله ايشان را يك فرد مطرودو ملعون ميدانستند.
به چه دلايلي؟
با صحبتهايي كه ميشد صحبتهايي كه ايشان راجع به شوراي نگهبان و مجلس خبرگان ميكردند و قضاياي سياسي كشور.
انصار حزب الله هميشه مدعي است كه ما نه راست هستيم و نه چپ و اين تقسيمبندي را قبول نداريم.
بله ما در خط ولايت هستيم.
ولي يك نگاه انتقادي كه ميكنيم ميبينيم، هميشه به چپيها گير دادهاند، هيچوقت نشده که به راستيها گير دهند. فكر ميكنيد علتچيست؟
والله، ميتواند دلايل مختلفي داشته باشد اينكه شما به راست اشاره ميكنيد، شايد، از نظر عقيده و اينها هماهنگي داشتن، ولي، انصارحزب الله خودتان هم فرموديد. جزو چپ و راست خودش را نميداند.
جزو چپ و راست نميداند، ولي رفتارش خيلي نزديك است به يك جناح خاص. فكر ميكنيد علت چه بود؟ آيا به اين دليل كه از نظرفكري به هم نزديكند يا با هم ائتلاف كرده بودند؟ يا با سران رده بالاي جناح راست هماهنگيهايي داشتند؟
ميتواند احتمال سوم وجود داشته باشد، يعني هماهنگي داشته باشند.
چيزي راجع به اين مورد هم شنيده بوديد؟
خير.
آقاي مظفري همانطور كه مطلع هستيد نماز جمعه به امامت آقاي هاشمي رفسنجاني و نماز جمعه آقاي طاهري اصفهاني كه بهمخورد، توسط انصار حزب الله بود. تحليل انصار حزب الله راجع به اين دو شخص چيست؟ البته درباره آقاي طاهري را گفتيد اما اگرتوضيح ديگري داريد، بفرمائيد.
والله، آقاي هاشمي توي خطبه دوم نماز بود كه يك صحبتي از آقاي كرباسچي، شهردار سابق تهران كردند كه همه ميدانند كه چهاختلاسي كرده از بيتالمال آقاي هاشمي ايشان را يك شخص آبروداري مطرح كرد كه گناهي را انجام نداده و نبايد هم آبروش برود.سر همين بود كه خون بچههاي حزب اللهي به جوش آمد.
چه كساني خونشان به جوش آمد؟
همان بچههاي حزب اللهي بودند.یادم می آید اول مسعودده نمکی وفرشادابراهیمی شعار دادند وبه سمت جایگاه دویدند.
هيچوقت از خودتون نپرسيديد كه نماز جمعه يك جور قداست خاصي دارد. حتي خطبههاهم جزء نماز است، خطبه را بر هم ريختناشكال شرعي دارد؟
شما فكر ميكنيد آقاي هاشمي رفسنجاني براساس فرمايش خودتان كه جايگاه نماز جمعه، جايگاه خيلي بالايي است، از همچنين شخصي پشت تريبون طرفداري ميكنند، توي نماز جمعه، اين كار درستي است؟
درست است، شايد حرف آنها غلط باشد كه از يك مجرم دارد حمايت ميكند.
پس نبايد در نطقه خفهاش كرد؟
پس شما به اين رسيده بوديد كه آن مسأله را بايد در نطفه خفه ميكرديد. نگفتيد تحليل انصار حزب الله راجع به شخص آقايهاشمي چي بوده و چرا در دوران رياست جمهوري ايشان كمتر اعتراضي ميكرديد؟
آقاي هاشمي از نظر شخص من، شخصي هستند كه يك نگاه خاصي را ندارند، دائم در حال رنگ عوض كردن است. نميشود تحليلخاصي رويش داشته باشيم.
توي جلساتي كه داشتين، انصار حزب الله چه تحليلي از ايشان ميكردند؟
زياد درباره آقاي هاشمي بحث نميكردند، سر قضيه آقاي كرباسچي و اين حرفا بود كه اين قضيه پيش اومد.
تشييع جنازه شهدا بود در نماز جمعه كه در آنجا منجر به درگيري با آقاي عبدالله نوري و مهاجراني شد، تعريف كنيد چطور اتفاقافتاد. اصلش چطور بود؟ جلسات هماهنگ كردن اين برنامه را داشتيد يا خير؟ آيا حركتي خودجوش بود مثل شعارهاي نماز جمعه؟
ما در حال گوش كردن به خطبههاي نماز بوديم، كه يكي از دوستان آمد ما را صدا كرد و گفت آقاي حسين اللهكرم بيرون دانشگاهمنتظرت است. برو ببين چه ميگويد. ما رفتيم و بعد از سلام عليك برگشت گفت آقاي عبدالله نوري طبق گزارشي كهبه ما رسيده ميآيد نماز جمعه كه بايد يك درس حسابي بگيرد.
ايشان اينطوري گفتند؟
بله.
اينكه گزارشي از كجا رسيده را نگفتند؟
نه. بعد گفتند اين برنامه پيش بيايد، به اسم تشييع جنازه پيكر پاك شهدا مثلاً ميخواهند بيايند، اينها رفتهاند بين مردم نشستهاند ونرفتهاند رديفهاي جلو. وگفتندکه مثلاً درگيري و اينها ايجاد شودتا يك حالي ازشان گرفته شود و اينها. او گفت كه شما همينجا بايستيد. بچههارا سري سري هماهنگ كنين ديگه نماز همنخوانين، همينجا، قضيه را زير نظر داشته باشيد تا آمدن قضيه را هماهنگ كنيد.
قضيه را هماهنگ كنيد يعني چي؟
يعني برخورد شود. اجازه بدهيد موقعي كه نماز دوم نشده بود و تشهد را هنوز نخوانده بودند كه آقاي عبدالله نوري اول آمدندجلو در شرقي دانشگاه يعني روبروي خيابان طالقاني، بعد از اينكه نماز تمام شد محافظهاي ايشان يك حالتي داشتند ما كه از دور زير نظرداشتيم، هنوز كه مردم ميخواستند پا شوند بروند پايين تشييع جنازه شهدا، اين محافظها همينجوري ملت را هل ميدادند، ايجاددرگيري ميكردند، جوسازي ميكردند، كه ملت بلند شوند. ملت را هل ميدادند، فحش ميدادند.
چه فحشهايي ميدادند؟
فحش ميدادند؛ خلوت كنين، گورتان را گم كنيد.
محافظهاي آقاي نوري؟
بله.
چطور درگيري ايجاد شد؟ سر همين مسائل بود؟
والله اينكه آمدن جلو، فكر ميكنم توي صحبتهايمبه فرج مراديان اشاره كرده باشم ... ايشان با حاج حسين زياد هست و بين بچههارسم شده كه معاون حسين اللهكرم است.
اسمشان چيه؟
فرج مراديان ایشان سردار سپاه هستن. بعد رفتن جلو، جانباز هم هستند ايشان. عسايشان را بلند كردند و زدند به يكي از محافظان ايشان تا اينقضيه پياده شد و فهميدن كه بچههاي حزب الله هستند، بعد ديگر عصايشان را زدن توي كتف يكي از محافظانشان و وقتي اينها فهميدندكه بچههاي حزب الله آمدند، محافظانشان ديگر هيچ كاري انجام ندادند. حتي شايد كشيدند عقب كه آقاي نوري افتاد جلو محافظها، كهبچهها حمله كردند طرف اينها، حمله كردند سمت محافظين همين عبدالله نوري و در همين حين بود كه ناگهان يك چاقو از دست كسيافتاد زمين كه ميگويند براي فرج مراديان بوده است.
چاقو؟
بله چاقو والله ما خبر نداشتیم ولی می گویند قرار بوده نوری را اونجا بکشند بعد از این بود که یکهو بچه ها شروع کردند به شعار دادن و حرکت کردن.
چه شعارهايي ميدادند؟
يك سري از شعارهايشان اين بود، «اي حامي ليبرال، مرگت باد! اي حامي مفسدين مرگت باد! مرگ بر ليبرال! مرگ بر ضد ولايتفقيه!»
آيا كسي از نمازگزارها به اين كاري كه شما كرديد اعتراض كرد؟
والله چيزي به شخصه نديدم.
آن وقت درگیری به چه شكلي بود؟ شما چقدر او را زديد؟ كجاها او را زديد؟ آن بچههايي كه زدن چه كسي بودند؟ قضية آن چاقو چهبود آيا واقعاً تصميم برآن بود كه عبدالله نوري را با چاقو بزنند؟
والله موقع درگيري چون حجم مردم هم زياد بود كه به سمت پايين ميرفتند، نميشد فهميد كه كي ميزد، ولي خوب اغلب بچههابودند.
بچههاي انصار؟
بله!
چه افرادي بودند؟ اسمشان را ميدانيد؟
اكثر بچهها بودند، ولي كسي كه مثلاً اسماً بشناسم و بزند، نه.
آن موقع در حين درگيري آقاي اللهكرم كجا بودند؟
آقاي حسين اللهكرم كه نماز جمعهشون را خواندند، بعد نماز عصرشان را بين دو نماز جمعه و عصر فرادا خواندند و راه افتادند رفتندسمت پايين، كه توي اين قضيه ديده نشوند. به سمت خيابان انقلاب محل تشييع شهدا.
آقاي نقدي هم آمده بودند؟ شما ايشان را ديديد؟
من يك لحظه ديدمش. فكر ميكنم، اما نديدم كه درگير شوند.
وقتي شما زديد با اعتراض مردم مواجه نشديد؟
چيزي را متوجه نشدم، محافظين آقاي نوري كه كاري انجام نميدادند، فقط داد ميزدند، نزنيد ما خودمان بچه پاسداريم.
چطور شد درگيري به سمت آقاي مهاجراني كشيده شد؟
بعد از اينكه يكسري ايشان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، محافظانشان با جديت تمام آمدن گرفتند آقاي نوري را بعد او را بردند بهپيادهرو. يك حلقهاي ايجاد كردند و آنجا بود كه فرشاد ابراهيمي شروع كرد به شعار دادن. بعد چند تا شعار داديم. بعد يكي از بچههاصدا كرد مهاجراني را دارند از آن طرف ميبرند كه يكباره سيل جمعيت رفت به سمت مهاجراني.
با مهاجراني چطور درگير شدند كه انگشتان او شكست و لباسهايش پاره شد؟
در مورد انگشتانش حقيقت ندارد، چون ما خودمان آنجا بوديم، ولي خوب لباسهايشان شايد، حمله كردند به سمت ايشان، ايشان همخيلي خونسرد ميخنديد و خيابان وصال را بالا ميرفتند. بعد داخل يك كوچه پيچيدند.
يعني همانطور كه كتك ميخوردند ميخنديدند و ميرفتند.
بله.
بچههاي انصار وقتي خنده ايشان را ميديدند عصبانيتر ميشدند؟
مسلم است.
يك سؤال ديگر، آيا در اين درگيريها كه صورت ميگرفت و اصطلاحاً جنگ تن به تن اتفاق ميافتاد، بچههايي كه عضو عادي انصاربودند در اين درگيريها شركت ميكردند يا از اعضاي برجسته هم خبري بود؟
هم اعضاي برجسته بودند، هم اعضاي عادي بودند، هم كساني بودند كه عضو انصار نيستند.
چطور ميشود كه آقاي حسين اللهكرم به اين نتيجه ميرسد كه شما را جلو بفرستد كه با آقاي نوري و مهاجراني درگير شود؟ چراخودش جلو نميآيد، چرا آقاي توراني نميآيد، چرا آقاي محتشمي نميآيد؟
خب ايشان يك چهره شناخته شده است. اينها نقش خطدهنده دارند.
شما به عنوان يك نيرو از اين آقايي كه نقش خطدهنده دارد چه انتظاري داريد؟
انتظاري كه داريم اين است كه اگر برنامهاي را فرماندهي ميكنند و به بچهها پيشنهاد ميكنند تا آخرش بايستند، نه اينكه برنامهاي راكه پياده ميكنند چه با شكست مواجه شود چه با پيروزي فردايش سريع در خبرگزاري جمهوري اسلامي تكذيب كنيد.
آقاي مظفري در روزهاي اخير بعد از حادثه تشييع جنازه يك موجي از دستگيريها راه افتاد، بسياري از بچهها انصار را گرفتهاند،پروندهاي ميگويند تشكيل شده ارجاع شده به دادسرا. البته هنوز مشخص نيست در چه مرحلهاي است، اما چيزي كه مشخص است ايناست كه از آقايان فعلاً خبري نيست. هر چي گرفتند از نيروهاي رده پايين انصار است، احساس نميكنيد قرباني يك جريان شديد كه شمارا گوشت جلوي توپ كردند و از شما سوء استفاده كردند؟
البته اينطور نيست، چون فرج مراديان معاون حسین الله کرم نيز الان در بازداشت است، فرشادابراهیمی را هم گرفتند که دبیر سیاسی است باز مثلاحاج عباس بیجار چیان را هم گرفته اند که می گند توی بیت رهبری است ایشان.
فكر ميكنيد اگر بازداشت شديد چطور بايد با شما برخورد شود به عنوان يك مجرم بايد با شما برخورد شود؟ آيا اصلاً نيروهاياطلاعاتي آمدند سر وقت شما؟
هدف ما كه زحمت كشيدن براي انقلاب بوده است.
احتمالاً با شما به عنوان يك مجرم سياسي برخورد ميشود. آن وقت انتظار داريد كسانيكه شما را تجهيز ميكردند، الان از شما حمايتكنند؟
مگر ميشود انتظار نداشته باشيم؟
و حالا كه آنها از شما حمايت نميكنند چرا شما خودتان تو كارهايي كه انجام داديد يك بازنگري نكرديد؟
سياسي كاري، پدر و مادر درست و حسابي ندارد، چيزي كه هست هيچ كس را نميشناسد، حتي به عزيزترين كس خود هم رحمنميكند.
يعني شما به اين نتيجه رسيديد كه چون سياست بيپدر و مادر است و آقاي حسين اللهاكرم كه به شما دستور دادن اين كار را بكنيدالان نبايد از شما حمايت كند؟
مطمئن باشيد كه اگر ميآمد حمايت ميكرد، الان خودش هم در بازداشت بود.
پس به خاطر اينكه خودش نجات پيدا كند ...
بله؛ كه آينده سياسي خودش را از بين نبرد.
حالا شما آينده خودتان را چطور ميبينيد، با اين وضعيتي كه پيش آمده و بيتوجهي كه مسؤولان به شما كردند؟
كاري كه ما انجام داديم در درجه اول به خاطر رضاي خدا بوده و به خاطر باقي ماندن راه شهدا بوده.
با توجه به اين وضعيت و اينكه حسين اللهكرم و بالاتر از او از شما حمايت نكردند، آيا باز به اين تشكيلات بازخواهيد گشت؟
مسلماً نه.
نكته ديگري که به نظرتان ميرسد به عنوان انساني كه به خاطر كارهاي خير و رضاي خداوند رفتيد وارد يك جريان شديد توصيه شما بهجوانترها چيست؟
چيزي كه هست، تا چيزي را واقعا برای خودشان حل نکردند انجام ندهند، مثلاً یادم می آید تا ميگفتند راهكار اين است ما هم حرف آنها را قبولميكرديم. نديد حرفشان را قبول ميكرديم. توصيه من در درجه اول اين است كه وارد اين بحثها نشوند. در درجه دوم اينكه اگر اينمسأله برايشان پيش آمد، با چشم دل نگاه كنند به اين قضيه و تحت تأثير احساسات قرار نگيرند.
شما چه پيغامي براي كساني كه مورد هجوم شما قرار گرفتند داريد؟ آيا پشيمان نيستيد هرچند كه نيتتان خير بوده اما به اين نتيجهرسيديدكه روشتان اشتباه بوده.
اين وقايعي كه بعد از اين قضيه اتفاق افتاد و خيلي از كلهگندهها جا زدند و مشخص شد هر چه حرف اينها از خدا و اسلام ميزنند پوچاست و براي رسيدن به مقاصد خودشان است.
خيلي متشكريم كه در اين مصاحبه شركت كرديد.
Goftaniha©
1:44 PM | |
|
|
|
متن نامه سرگشاده ام به رهبر حكومت ايران
سه روز پس از ارسال اين نامه در حاليكه بهمراه دكتر كشاني از مراسم سالگرد كوي دانشگاه برميگشتيم مورد سوءقصد قرار گرفته و هردوي ما بشدت مجروح شديم
بنام خداو ند
آقای خامنه ای!رهبر حکومت اسلامی ایران
سلام علیکم
حضرتعالی مرا نیک می شناسید و تاریخ و ملت معاصر ایران نیز مرا و دوستان سابقم را که از یاران شما می باشند را نیز به خوبی می شناسند .دوستان سابقم و فدائیان شما این روزها بی امان و سخت مشغول دفاع از شماو حکومتتان هستند و الحق هم که تا پای جان بر سر این پیمان ایستاده اند اما چه حیف که سود این دفاع احمقانه را نه شما که دشمنتان آمریکا خواهد برد .که این دفاع خشونت طلبانه مساوی است با باز شدن پای ژاندارمهای منطقه و آنچه که بر سر افغانستان و عراق آمده است و باقی ماجرا ...دانشجویان و ملت اینروزها به خیابانها ریخته اند و فریاد بر داشته اند و آزادی و مساوات را طلب می کنند فریاد بر می آورند و خواستار عدالت اجتماعی هستند و از همین روست که مباح است تا خون پاکشان نیز بر سنگفرش خیابانها نقش بندد .راستی مگر چه شده است که امروز حرف از عدالت و آزادی و حرف از همه پرسی و برابری اجتماعی ممنوع است و تاوانش مرگ است ؟ ومگر اینها ارکان متشکله این نظام نبود؟ مگر این انقلاب برای استقرار آزادی به پیروزی نرسید؟ مگر این انقلاب به پیروزی نرسید تا جامعه بی طبقه توحیدی را برقرار کند ؟ پس امروز در پس گذر از بیست و چهار سال چه شده است که اگر در خیابانها حرف از آزادی و حاکمیت مردم بزنی گرفتار جوخه های مرگ و وحشت فدائیان شما خواهیم شد؟پس باید پذیرفت که این انقلاب و حاکمان و فدائیان آن وهمه و همه چیز آن رنگ باخته است!در همین دو روز گذشته بود که ایادی شما مرا به وحشیانه ترین شکل ممکن از مقابل دانشگاه تهران ربوده وبه سیاهچالهای خویش بردند و به شکنجه و ارعاب من پرداخته اند و وقتی که برایشان خواسته هایمان را که همان ارزشهای سابق این نظام بوده را مطرح می کردم می گویند که زور بیجا می زنیم!اما غافل از آنکه هیچ زوری هر چه اندک اما بیحاصل نخواهد بود مگر نه اینکه پیر جماران گفته است که وقتی که حقیقت و صداقت مطرح باشد آتش اگر چه به اندازه کف دستی هم باشد دنیایی را خواهد افروخت .امروز عده ای حزب اللهی نما با سو استفاده از لباس و چکمه مقدسی که روزگاری با افتخار آنرا بر تن نموده و مقابل دیکتاتوری صدام ایستاده بودیم به خیابانها ریخته و رقص آتش و چماق برکرده و به ما می گویند که آرام بگیریم و به نوعی خفه شویم و حرفی از آزادیخواهی و عدالت طلبی نزنیم وما هم گفته ایم و می گوئیم که نمی توانیم بیش از این سکوت کنیم چراکه دل شکسته ایم و داغدارهنوز که هنوز است داغ برادران شهیدمان بر دلمان است داغ آنانکه شب بر خاکهای شلمچه می خفتند و روزبه آسمانهای فکه می پیوستند داغ آنانیکه تا آخرین لحظه بر پیمانی که با ملت بسته بودند و آن دفاع از ایران و ایمان بود وفا دار ماندند و نارنجک را که می دیدند آغوش خویش را برایش باز می کردند تا مبادا کمر گردان بشکند .پدرانمان بخاطر مبارزه با غارت پهلوی بخاطر احیای عدالت اجتماعی بخاطر استقلال و آزادی و جمهوری و اسلامی به خیابانها ریختند و شلاق خوردند و زندان رفتند و خودمان نیز برای استمرار این نظام تمام محدودیتها را متحمل شدیم و گشنگی کشیدیم جنگ هشت ساله را پشت سر گذاشتیم و تمام معذوریتها را تحمل کردیم در خانه های فقر زاده شدیم اما امروز وقتی به زعفرانیه و کامرانیه و آجودانیه می رویم و چشممان به برجها و کاخهای کارگزاران شما می افتد سرمان گیج می رود و دلمان سخت می گیرد که این است نظام اسلامی و علوی ؟!آیا باید آرام گیریم؟ ما که چند صد دانشجوی پای برهنه و از نسل انقلاب و مستضعف هستیم برای چه آرام گیریم؟ ما که چیزی نداریم تا از دست بدهیم جز جان ناقابلمان که مشتاقیم آنرا هم به پای عقیده مان بدهیم ؟مشتی دانشجویی شوریده که عهد بسته ایم تا بر پای این بیرق عدالت طلبی و آزادیخواهی که در دست داریم بایستیم . پس می ایستیم چنانچه حضرتعالی نیز در سالهای مبارزه با سلطنت ایستادید .می ایستیم و هراسی از برچسبهایی که اینروزها اطرافیان شما به ما می زنند نداریم.ما که هم خود می دانیم کیستیم و هم ملت می شناسنمان ما که نسل خون و آتش و قیام هستیم ما که نسل انقلاب هستیم ما که نسل جنگ هستیم ما که نسل شهادت و شهامت هستیم و اکنون که باز از همان ارزشهای اولیه انقلاب می گوئیم اراذل و اوباش و سوسول و شورشی و بچه ساواکی لقب می گیریم!براستی ما سوسول هستیم ؟ ما که با سنین دوازده سالگی و سیزده سالگی با جعل شناسنامه به جبهه میرفتیم و نوجوانی مان را بوی باوروت و آتش و خون پرکرده و با شهادت و به خاک افتادن هر برادرمان به خاک افتادیم و اکنون از میان هر صد دوستمان یکنفرشان را سراغ نداریم که پیکری سالم داشته باشد و هر کدام را که می نگریم جزئی از اجزای بدنش قلابی است و مصنوعی سوسول هستیم ؟ و آقازادگانی که بیست و چهارسال است در کنج عافیت و هزارتوهای پلیدشان بسر می برند و از خون این ملت ارتزاق می کنند و تعطیلات آخر هفته شان را در کانادا و اروپا و آمریکا می گذرانند ولی نعمت این مملکت هستند و مردان مرد؟آری در ابتدای کلام آوردم که امروزه بسیاری از واژه ها رنگ باخته اند و عوض شده اند .شما نیک می دانید که این ملت و دانشجویان با کسی یاکسانی مشکل و خصومت شخصی ندارند . در دل این ملت دیگر جائی برای مشکل و خصومت شخصی نمانده است ملتی که هشت سال جنگیدن و رزم بدون کینه شخصی را آموخته اند چگونه میتوانند دل به کینه شخصی و مشکلات خانوادگی و خصوصی بدهند ؟مگر از بین رفتن آزادیهای سیاسی و اجتماعی سرکوب همه جانبه مردم پایمال کردن حقوق زنان گسترش فقرو بیکاری اعتیاد و فحشا و ازبین رفتن ارزشهای والای انسانی دیگر جائی برای کینه و عداوت شخصی هم برای این ملت باز گذاشته ؟جناب آقای خامنه ای !شما برای پیروزی حاکمیت مردمسالاری خود زندان رفته اید و شلاق خورده ایدو ما برای برقراری و صیانت آن بارها و ماهها و سالها در بازداشتگاه "توحید " زندانهای انفرادی را تحمل کرده ایم و شکنجه هایی را کشیدیم که هر کدامش برای یکبار مردن در بازداشتگاه "کمیته مشترک " بس و کافی بود .شما که خود روزگاری فعال و زندانی سیاسی بوده اید نیک می دانید که چه راه پر خطر و ناهمواری را پیش رو داریم و هر گز سکوت نخواهیم کرد چراکه این راه اگر سکوت پذیر بود در روزگار جوانی شما هم سکوت می کردید !در هفته پیش که اعتراض و انتقاد خویش رادر کوچه پس کوچه های تهران به هنگام تعطیل شدن کلاس درس و درحال رفتن به خانه زمزمه می کردیم خود نمی دانستیم که دست بر چه نقطه حساسی گذارده ایم و چه زود ملت را در پشت سر خود یافته و امروز که به یک هفته گذشته خوب می نگریم می بینیم که تیر چه درست بر هدف خورده است !ما تا استقرار آزادی و استقلال و تا برقراری جمهوری ناب از پای نخواهیم نشست و اگر ما را هم از پای در آورند اما دغدغه ها و فریادهای ما جاودانه خواهد ماند چراکه این دغدغه ها ماندگار است و پس از ما نیز می ماند و بار دیگر شهر و کشوررا به انقلاب وا می دارد . این شعله ای که در سینه های دانشجویان و ملت است و قول می دهم که روز به روز فروزانتر خواهد شد و می بینید که هر روز از یک دانشگاه و خیابان و شهر سر می کشد و از هیجده تیرماه روز اوج مظلومیت دانشجویان نیز می گذرد و می گذرد و از مانیز شاید خاکستری خواهد ساخت اما بی شک بهار زیبایی را ارمغان خواهد داد .اینروزها مشتی چماق به دست از نام و نان شما ارتزاق می کنند و به بهانه دفاع از شما به مال و ناموس مردم حمله می برند و عربده می کشند و ترک تازی می کنند وبه ملت و جوانانی حمله می برند که روزگاری ولی نعمت این مملکت بودند داغ و درفش بر سر این ملت فرو می آورند و حیدر حیدر سر می دهند و چاقو و تیغ بر صورت دختران و پسراناین مرز و بوم می کشند و برای سلامتی شما صلوات سر می دهند ! آقای خامنه ای!اگر این جماعت مست از باده قدرت با شمایند بگوئید تا فاتحه این نظام را بخوانیم و اگر با شما نیستند چراقوای امنیتی و انتظامی ما که رکورد دار کشف براندازها و مخالفان و تروریستها و شورشیان هست با ایشان برخوردی نمی کنند؟چرا هنگامیکه فقط چند خیابان بالاتراز محل اقامت شما مدعیان فدائی و ذوب شدگان شما این پادوهای داخلی خشونت تیغ بر ملت ایران میکشند وجان و مال و ناموس ملت را نشانه رفته اند شما در سخنرانی شصت دقیقه ای خود ششصد بار از دشمن خارجی می گوئید و خطر آنرا برای این ملت بر میشمارید؟!انشاالله که شما از آنچه تا بحال این چنگیزها و مغولهای دوران کرده اند بی خبر بوده اید . اما بدانید که اگر با خبر می باشید و خدای ناکرده از این اعمال خشنود بوده اید بدانید که دیر یا زود است که به سرنوشت همسایه خویش و فدائیانش مبتلا خواهید شد.مقام رهبریاین تصد یع هیچ دلیلی نداشت جز آنکه بر خود تکلیف دانسته که به مصداق" النصیحة لائمة المسلمین"و همچنین اخلاقا و منطقا باید بخشی از دلایل و دفاعیات خود را برای اعتراض به وضعیت موجود مستقیما خدمتتان بیان داشته . باتشکر و احترام کوچکترین فرزند این آب و خاک
امیر فرشاد ابراهیمی28/3/1382تهران
Goftaniha©
2:11 PM | |
|
|
|
زماني سيد حسن مرعشي، مرد متنفذ حزب كارگزاران سازندگي و از نزديكان نسبي علي اكبر هاشمي رفسنجاني، دربارة وجود يكجريان خشونتگرا در ايران گفته بود: «قاعدتاً در مجموعة حاكميت، افراد و نيروهايي هستند كه نظراتي دارند كه نميتوانند به طوررسمي آن را مطرح كنند. بنابراين آن را به طور غيررسمي و در قالب گروههاي فشار ميزنند. اگر در مجموعة حاكميت نسبت بهبرخورد با گروههاي فشار اتفاق نظر وجود داشت و گروههاي فشار متكي به بخشهايي از حكومت نبودند، اصولاً امكان نداشت گروهفشار بوجود بيايد ... اين گروههاي فشار هم كه در سالهاي اخير بوجود آمدهاند، توسط بخشهايي از حكومت اگر نگوئيم تشويق،دستكم حمايت ميشوند. حال آنكه ما نهادهاي مستقر قانوني داريم كه ميتوانند به هر موضوعي رسيدگي كنند. به نظر من اصلاًمنطقي نيست كه ما هم حاكم باشيم و هم از موضوع اپوزيسيون حركت كنيم و به اسم مردم و حزب الله چنين مواضعي اتخاذ كنيم» پيامامروز ـ شماره 33 ـ ص 21
در آن زمان (مهر 1378) هنوز بخشي از گروههايي كه بصورتي غيرقانوني دست به حركتهاي خشونتگرايانه زده و «زور» را بهجاي «قانون» نشانده بودند، وجود داشت. اگرچه امروز ه بيشك چنين جريانهايي وجود دارند، ليكن به علت شرايط پيشآمده، بهحاشيه رانده شدهاند و كمتر سخني از ايشان به گوش ميرسد. احتمالاً شكاف در اين جريان از زماني آغاز شد كه به تعبير سيد حسينمرعشي «بخشهايي از حكومت» كه از آن حمايت ميكردند، در روية خود تجديدنظر نمودند. اوايل آذرماه 1379، مسعود دهنمكي درگفتگويي با روزنامه ابرار به نقد «دهه هفتاد» پرداخته و گفته بود: «دفتر تحكيمي كه آن موقع شعار ميداد؛ آنان كه در خانه شاهانهاند،از درد ملت همه بيگانهاند و يا كاخنشينان همه دين فروشند، عليه امريكا نميخروشند، همين دفتر تحكيم براي انديشههاي سكولارسوت و كف ميزند»! «راست مدرن از دفتر تحكيم اينرا ساخت»!
دهنمكي در همان مصاحبه و در نقد رفتار دوستانش نيز گفت: «بزرگترين اشتباه حزب الله اين است كه رشدش متناسب با شرايطزماني نيست. به تعبير يكي از بچهها كه شوخي ميكرد، آن موقع كه بايد كار فرهنگي ميكرديم، ميزديم و حال كه بايد بزنيم، كار فرهنگيميكنيم.»
سخنان دهنمكي، پاسخ تندي را از جانب محافظهكاران دريافت كرد. هفتهنامه تهران امروز كه وابسته به طيف منتقدان دولتمحسوب ميشد، در يادداشتي (14 آذرماه 1379) با عنوان «تأملي در اعترافات دهنمكي به نادرستي روشهاي خشونتآميز» اتهاماتشگفتانگيزي را به اين جريان وارد كرد. اتهاماتي كه اگر يكي از ديگر نشريات آن را مطرح كرده بود، مطمئناً سرنوشت ديگري مييافت.به علت اهميت آن نوشته و مسائلي كه طرح شده، بخشهايي از آن را نقل ميكنيم. هفتهنامه تهران امروز در يادداشت خود آوردهاست: «در سالهاي گذشته، در كارنامة اين جريان، كه البته در شهرهاي مختلف و در مقاطع گوناگون، نامهاي متفاوتي داشتهاند، اعمالغلط و متكي بر زور فراواني را ميتوان مشاهده كرد. اقداماتي چون مبارزه با مظاهر فرهنگي غرب با توسل به خشونت از جملهبرگزاري راهپيمايي عليه بدحجابي و برخورد فيزيكي با بدحجابها، آتشزدن كتابفروشي به خاطر چاپ كتابهاي منحرفكننده، اشغالدفاتر نشريات به دليل چاپ مطالب ضداخلاقي و ضدانقلابي، حمله به سينماها به خاطر نمايش برخي فيلمهاي داراي مضامين احتمالاًبدآموز و مبتذل، به هم زدن سخنرانيها و گردهماييها در جاهاي مختلف به ويژه در محافل دانشگاهي و دانشجويي، ايجاد درگيريدر نماز جمعه و حتي حمله به نماينده ولي فقيه در يكي از استانها، زدن وزير و معاون رئيسجمهوري در جريان تشييع جنازه شهدا،حضور در حوادث ناگواري چون حادثه كوي دانشگاه، ايجاد بحرانهايي چون وقايع خرمآباد و مواردي از اين دست، قطعاً در كارنامة اينجريان درج شده است». اين هفتهنامه در ادامه افزود: «نتيجه اقدامات اين طيف روشن است و به بيراه نرفتهايم اگر وضعيت موجودسياسي، فرهنگي كشور و از جمله گريز طيف دانشجو از دين و ارزشهاي انقلابي را حاصل اين گونه عملكردها بدانيم» تهران امروز دربخش ديگري از اين نوشته آورد: «عناصر اين طيف را عموماً كساني تشكيل ميدادند كه سابقه جبهه و جنگ داشتند و با پايان جنگ درپشت جبههها وضعيت فرهنگي و اجتماعي را غيرمنطبق با ايدهآل ذهني خود ميديدند. اينان بيشتر مردان عمل بودند تا انديشه و فكر»در پايان نيز با اشاره به سخنان دهنمكي دربارة «كار فرهنگي» و «زدن» نوشت: «هنوز زمان زيادي از تهديدهاي ضمني او نميگذرد كهمخالفان را به زندان اوين و سينة ديوار حوالت ميداد. آيا اين سخن كه ما در آن وقت بايد كار فرهنگي ميكرديم، زديم و حال كه بايدبزنيم، كار فرهنگي ميكنيم از انگيزههاي دروني او و برخي از دوستانش براي تداوم رفتارهاي گذشته حكايت ندارد؟ آيا از اقداماتخشونتآميز گذشته اين طيف، زمان زيادي سپري شده است؟»
اين نوشته هم به علت بيان اتهامات اساسي به جرياني كه همواره خود را از آن مبرا معرفي ميكند ، و هم به علت نمايان شدناختلافات مهم است .
چند روز پيش از آن ، اولين شماره هفته نامه صبح دوكوهه با سردبيري مسعود دهنمكي منتشر شد كه نوشتهاي هم به قلم او داشتو اين فرضيه را قوت ميداد. او نوشته بود: «حقيقت امر اين است كه وقتي جريان دولتي و دوم خردادي، نشريه شلمچه را به اتهام واهيتعطيل كردند و جناح مقابل سكوت كرد، من علامت رضايت قلبي را در وجنات حضرات ميخواندم، و وقتي با شكايت دوم خرداديها،نشريه جبهه توسط اين طرفيها تعطيل شد، خدا را شكر كرديم كه حداقل نتيجة اين تعطيلي اين است كه مخاطبين باور خواهند كرد كهدر اين مملكت هيچ جناحي عاشق چشم و ابروي بچه بسيجيها نيست، مگر اينكه نفعي برايش داشته باشد».
شكاف در اين جريان از زماني پيشتر آغاز شده بود. جدا شدن حجةالاسلام پروازي از اين گروه احتمالاً سرآغاز تشديد اختلافاتداخلي بوده است. در مطالبي كه بعدها به عنوان سخنان منسوب به پروازي منتشر شد و يكي از نشريات نيز آن را نقل كرد، سرآغازشكلگيري اين جريان را در سال 1363 معرفي كرده و سال 1367 را زمان انسجام آن ميدانست. وي معتقد بود كه در سال 1372 و باپيوستن حسين اللهكرم به انصار حزب الله، گروه مزبور كامل ميشود. اظهارات منسوب به حجةالاسلام پروازي با توجه به اينكه خود، آنرا تأييد نكرده چندان قابل استناد نيست. با اين حال مسائل سالهاي بعد و اتهاماتي كه بعدها به پروازي زده شد، نشانگر اختلافاتي اساسيميان آنان است.
در سالهاي آغازين دهة هفتاد، نام اين گروهها بيشتر در حملاتي كه به سخنرانيها يا مراكز فرهنگي صورت ميگرفت، مطرح ميشد.آنها متهم ميشدند كه در اين مسائل دخالت داشتهاند. اگر تحليل هفتهنامه «تهران امروز» را بپذيريم، بسياري از حملات به سينماها وكتابفروشيها و سخنرانيها به دست اين جريان انجام شده است. در آغاز، نشريهاي با نام يالثرات الحسين (ع) به صورت برگههايپليكپي در مراسم نماز جمعه پخش ميشد و سخنگوي اين جريان محسوب ميشد. اين نشريه بعدها هيأت ماهنامه به خود گرفت و درمؤسسه كيهان چاپ شد. در شناسنامه اين نشريه، محل توزيع آن هم معرفي شده بود: نماز جمعه و هيأت رزمندگان. البته هم اكنون ايننشريه به صورت هفتهنامه منتشر شده و در كيوسكهاي مطبوعاتي به فروش ميرسد.
طي گزارشي كه در شمارة 42 اين نشريه منتشر شده، ميخوانيم: «به دعوت انصار حزب الله و اتحاديه دانشجويان حزب الله، جمعكثيري از برادران و خواهران حزب اللهي در تاريخ 24/8/74 ]76 ؟[ از اوايل بامداد در مقابل درب اصلي دانشگاه اميركبير در اعتراضبه فتنهانگيزي حاج فرج دباغ، دكتر سروش بلندگوي عمده استكبار غربي، تجمع نمودند.
در اين اجتماع، چند تن از دانشجويان ايثارگر و يكي از اساتيد جانباز دانشگاه در تشريح ابعاد و جوانب افكار و فعاليتهاي جاسوسي حاجفرج دباغ سخنراني كردند و حاضران نيز، شعارهايي در افشاي ماهيت وابسته و مشابهتهاي سلمان رشدي مرتد و افكار و سخنانرشديگونه و الحادآميز سروش سردادند. از سوي ديگر حوالي ساعت 10 صبح حاج فرج دباغ كه سعي نموده بود بدور از چشممعترضان از درب شمالي دانشگاه وارد شود با مشاهده تجمع برخي دانشجويان در مقابل درب ورودي شمالي دانشگاه، سراسيمه ازصحنه ميگريزد.»
نشريه يالثارات در شمارة 57 خود، گزارشي از عملكرد هشت ساله حزب الله اصفهان ـ انصار ولايت، ارائه كرده است. بنابراين گزارشحزب الله اصفهان از تيرماه 1371 فعال بوده است. در ليست فعاليتهاي گروه، اين موارد هم به چشم ميخورد: «حضور در صحنة دفاعاز ارزشهاي اسلامي در مواقع ضروري از جمله: الف) حضور دسته جمعي برادران حزب الله در جلوگيري از مراسم چهارشنبه سوري ومقابله با اين سنت خرافي ... اجراي ورزش صبحگاهي توسط برادران حزب اللهي در حاشيه زايندهرود با هدف زدودن منكرات وجلوهگريهاي غربي ... جلوگيري از ميتينگ نهضت به اصطلاح آزادي ... اعتراض به تعويض نام خيابانها به نامهاي انحرافي از جملهخيابان نور عليشاه (صوفي معروف) و سپهسالار ... حزب الله از همان ابتداي هجوم معاندان و دينستيزان از راه سينما و فيلم، خطر رااحساس كرده و پس از پيگيري و نامهنگاري به مسئولين مربوطه و ذكر دلايل ادعاي خود از نمايش فيلمهاي منحرف دو نيمة سيب،سوء ظن، مسافران، تحفة هند، آدم برفي در حد توان خود بدون هرگونه درگيري جلوگيري كرد ... برگزاري راهپيمايي بزرگاعتراضآميز عليه اقدام شرمآور دانشجويان در مراسم سخنراني دوم خرداد رئيس جمهور ...» در همان سالهاي اوليه، انتشار نشريهشلمچه به مديريت دهنمكي و جداشدن اللهكرم از اين گروه و تأسيس حزب الله، نشانة اختلافات درون گروهي قلمداد ميشد.
مهمترين اقدام اين جريان، انتشار انبوه ويژهنامهاي در انتخابات هفتم رياست جمهوري بود. ويژهنامهاي كه حتي به دستور مراكزقانوني پس از توزيع در سراسر كشور، قرار بود جمعآوري شود.
در ويژهنامه انتخاباتي انصار حزب الله (شماره 37 نشريه يالثارات) آمده بود: «كساني كه در اعتراض به عملكرد ذلتبار و ديانتبراندازوزير اسبق ارشاد كنج سلولهاي انفرادي را بر آزادي توأم با بيتفاوتي (در برابر انهدام اساس معنويت و اسلام) برگزيدند، هرگزنظارهگر خاموش و ساكت تجديد «دوران طلايي روشنفكري و البتذال» نخواهند بود ... با ولايت گريزي و امام (ره) ستيزي، شعارشركآلود جامعه مدني سر ميدهند. از ولايت ناب امام زمان گريزان و گسسته و با دشمنان انقلاب پيوسته و تكدي و گدايي مقبوليت ازشياطين غرب را پيشة خود ساختهاند و ...»
هفتهنامه عصر ما (ارگان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي) نيز در پاسخ به اين ويژهنامه و در مطالبي با عنوان «تاريخچة گروهك انصار»شمارة 69 نوشت: «گروه انصار حزب الله فعاليت خود را بطور محدود و عمدتاً از يكي از مساجد تهران آغاز كرد و فعاليتهايش عمدتاًپرخاش به برخي مظاهر و مفاسد فرهنگي و اخلاقي بود و هنگامي فعاليتهاي آن به طور گسترده در منظر افكار عمومي قرار گرفتكه با برخي انجمنهاي اسلامي دانشجويان اصطكاك پيدا كرد» عصر ما كاركرد اين گروهها را چنين برشمرد:
با ظاهري انقلابي و حزباللهي، جناح بازار را از زير تيغ انتقادات و اعتراضات برهاند ... 2ـ جابهجايي حساسيتهاي اصولي و بنيادي جامعه و حزب الله و تحريفآرمانها و هدفهاي انقلاب اسلامي ... 3ـ جذب جوانان بسيجي و نيروهاي مخلص انقلابي ... 4ـ پادويي جناح انحصارطلب»
تندي بيسابقه مطالب اين نشريات به علت حساسيت انتخابات رياست جمهوري بود. پس از پيروزي غيرمنتظره خاتمي درانتخابات، اين جريانها اگرچه با شوك بزرگي مواجه شدند، ليكن هنوز كاملاً در حاشيه قرار نگرفته بودند.
پس از پيروزي خاتمي در انتخابات و در دوراني كه عبدالله نوري وزارت كشور را در دست داشت، بيشترين فعاليتهاي اين جريانصورت گرفت. تقريباً در هر تجمعي كه وزارت كشور مجوزي بر آن صادر كرده بود گروههايي بودند كه ايجاد آشوب و درگيريميكردند و با وجودي كه بعضاً مسئوليت چنين حوادثي از طرف كسي پذيرفته نميشد، ليكن در افواه اين گروهها را مسئولميدانستهاند.
حمله به دو وزير كابينه كه در جريان تشييع جنازه شهداي جنگ صورت گرفت، اوج تشنجهاي مزبور بود. همين حادثه، شكاف بعديرا در ميان جريان مزبور ايجاد كرد. چهار ماه بعد از اين حمله در حالي كه محاكمه «اميرفرشاد ابراهيمي، كيانوش مظفري و بابكشهرستاني» به اتهام ضرب و جرح وزيران كابينه خاتمي در جريان بود، روزنامه صبح امروز گفتگويي را با يكي از متهمان (كه بعدهامشخص شد كيانوش مظفري بوده است) منتشر كرد. اين گفتگو كه روز سهشنبه، پانزدهم ديماه 1377 منتشر شد، از منابع مهم برايبررسي جريان مزبور است. در قسمتهايي از اين گفتگو به پيشينة فعاليتهاي گروه نيز اشاره شده است: «اوايل سال 1373، 1374 كهانصار تشكيل شده بود، يك حالت نوپايي داشت. داخل منازل بچهها بود. داخل بعضي از مساجد بود ... بحث اوايل راجع به بيبندوباريدر اجتماع بود. راجع به بحث فريضة امر به معروف و نهي از منكر و سازماندهي بچهها براي امر به معروف.
در ادامه اين مصاحبه چگونگي كشيده شدن اين جريان به سمت مسائل سياسي توضيح داده شده و اختلافات ايجاد شده ميان آنان،تقسيم شدن به دو گروه «حزب الله» و «انصار حزب الله»، انتخابات مجلس پنجم، انتخابات رياست جمهوري، بهم خوردن نماز جمعه و ...نيز مطرح ميشود. كيانوش مظفري در پايان مصاحبه تأكيد ميكند كه ديگر به آن تشكيلات بازنخواهد گشت. مظفري در جريان حادثهكوي دانشگاه به ضرب گلولهاي به شدت مجروح شد. اميرفرشاد ابراهيمي در نوار معروف سخنانش مدعي شد كه همين مصاحبهموجب شده تا وي را با تير بزنند و قرار بود كه كشته شود.
مهمترين جنجال مربوط به اين گروهها در طول ساليان گذشته، قضية نوار سخنان اميرفرشاد ابراهيمي دبیر سیاسی و عضو شورای مرکزی اتحادیه دانشجویان حزب الله است. درواقع پس از انتشاراين نوار است كه شكافهاي اساسي در اين جريان نمودار ميگردد. فرشاد ابراهيمي در اين نوار ادعاهايي را مطرح كرد كه به سرعتجنجال آفريد. گفته ميشود كه اميرفرشاد كه در مرخصي از زندان بسر ميبرد ـ به دفتر وكالت شيرين عبادي مراجعه كرد تا مطالبي رابا وي در ميان گذاشته و از او بخواهد كه وكالتش را بپذيرد. از آنجا كه بخشي از اظهارات ابراهيمي به حوادث كوي دانشگاه مربوط بود،شيرين عبادي، وكيل پرونده كوي دانشگاه، محسن رهامي را در جريان ميگذارد و اواخر فروردينماه 1379 نواري از اظهاراتاميرفرشاد توسط اين دو وكيل تهيه ميشود. فرشاد ابراهيمي كه اولين بار به عنوان نماينده مدعي العموم (رئيس دادگستري استان) در دادگاه مطبوعاتی ايران فردا حاضر شده بود و بعدهادر پروندة مضروبشدن اعضاي هيأت دولت مجدداً نام وي مطرح شد، در اين نوار خود را معرفي كرده وضمن سخناني دربارة نحوة بر همزدن اجتماعات و حركتهاي خشونتآميز اين گروه، از برخي نهادها و مسئولان نيز نام ميبرد. ايننوار توسط وكلاي مزبور به مسئولان امنيتي و اطلاعاتي تحويل داده شد، ليكن نسخههايي از آن نيز به صورتي مرموز تكثير شده و بهدست افراد مختلف رسيد. به اين ترتيب زمينة جنجالي بزرگ فراهم گرديد. با وجودي كه در آن زمان وكلاي مزبور، متهم به اغفالفرشاد ابراهيمي و تهية آن نوار شده بودند، اميرفرشاد پس از آزادي اخيرش از زندان، طي گفتگويي با بيبيسي، چنين ادعايي رانپذيرفت. و بعدها نیز پس از آنکه از یک حادثه سو قصد در تهران جان سالم بدر برد کشور را ترک گفته .
آخرين مرحله از شكاف در اين جريان، شهريورماه 1380 بوجود آمد. پنجم شهريور، حميد استاد سركرده انصار حزب الله مشهد،در دادگاه انقلاب مشهد حاضر شد و توسط قاضي شمس گيلاني محاكمه گرديد. اين محاكمه به علت به هم ريختن مراسم جنگ شاديپنجم مردادماه كه در تالار شهيد بهشتي تربيت بدني مشهد برگزار شده بود، انجام گرفت. نكتة قابل توجه آن بود كه خبر اين محاكمهدر نشريات منتسب به منتقدان دولت به گونهاي خاص منعكس شده است. از جمله روزنامههاي قدس و سياست روز در تنظيمخبرهاي خود، حميد استاد را از اعضاي «گروه موسوم به انصار حزب الله مشهد» معرفي ميكنند. با توجه به گزارشي كه روزنامه قدساز اين دادگاه ارائه كرد، استاد دادگاه را صالح براي رسيدگي به پرونده ندانست. ولي در دفاعياتش حركت مذكور را در راستاي اجرايبند «م» وصيتنامه امام خميني (ره) قلمداد كرد. از مباحث قابل توجه دادگاه آن بود كه قاضي، «استاد» را مسئول انصار حزب الله مشهدنميدانست، اما وي خود را فصلالخطاب اين گروه در مشهد دانسته و از قول اللهكرم گفت: «ايشان گفتهاند كه حميد استاد نيازي بهحمايت اللهكرم ندارد، زيرا استاد خودش يك اللهكرم است» و قاضي پاسخ داد: «شما بگوييد، اما از نظر دادگاه، شما مسئول انصار حزبالله مشهد نيستيد»! حميد استاد در جريان دفاعياتش چند بار تأكيد كرد كه صحبتهاي ديگري نيز هستند كه نميتوانم آن را بازگو كنم.در واكنش به اين سخنان قاضي پاسخ داد: آقاي استاد! شفاف سخن بگوئيد. آيا مواردي كه نميتوانيد بگوئيد مربوط به اينجانبميشود؟ همگان سوابق كاري ما را ميدانند و شما نيز اينگونه دوپهلو سخن نگوئيد. البته اگر منظور شما اشخاص ديگري است، آنحساب جداگانهاي دارد!
البته گزارش برخي روزنامههاي ديگر كمي متفاوتتر بود. به نوشتة نوروز قاضي در ابتداي دادگاه از قول اللهكرم انتساب حميداستاد و مجموعهاش به انصار حزب الله تهران را رد كرد، سپس نامة محتشم (مدير مسئول نشريه يالثارات) در اينباره را خواند كه وينيز انتساب وي به انصار حزب الله را رد كرده بود. حميد استاد در دفاعياتش با تأكيد بر اينكه اصولاً محتشم را قبول ندارد و با وي درطول چند سال گذشته مشكل داشته، اللهكرم را محور انصار حزب الله كشور معرفي كرد. قاضي پاسخ داد كه اللهكرم آنها را محكومكرده، ليكن استاد تأكيد كرد كه وي كار انصار حزب الله مشهد را تأييد كرده است.
چند روز بعد حكم دادگاه اعلام شد. بنابراين حكم، حميد استاد به تحمل 150 روز حبس و 25 ضربه تازيانه و عليرضا رضايي (متهمرديف دوم) به تحمل 92 روز حبس و 15 ضربه شلاق محكوم شد، البته حكم متهم دوم، به مدت 25 ماه به حالت تعليق درآمده بود.
به دنبال صدور اين حكم استاد طي گفتگويي با ايسنا سخناني گفت كه شگفتيآفرين شد. وي تأكيد كرد كه محاكمة وي به علت به همريختن مراسم جشن مزبور، بهانهاي بود تا وي را حذف كنند. استاد گفت: «چند سالي است كه مشهد، بحث حزب الله را راه ميبرد و بهجريانات راست هم تا به حال باج نداده مستقل بوده است» وي مدعي شد: «مدتي است كه آقاي شمس گيلاني (قاضي دادگاه) به همراهفردي به نام نيازمند از طرف جامعه اسلامي اصناف و آقاي تشكري، مسئول ستاد اجرائيات امر به معروف و تعدادي افراد كه به خاطراعمالشان از انصار حزب الله رانده شدهاند، جلسه تشكيل ميدهند و با جذب نيرو قصد دارند انصار حزب الله بزرگ مشهد را تشكيلدهند. آقاي شمس گيلاني هم ميخواهد مسئول آن شود، از روز اول هم تأكيد داشتند كه رسانهها نام مرا به عنوان مسئول انصار حزبالله به كار نبرند» وي هرگونه درگيري در مراسم مزبور را رد كرده و آن را تلهاي براي خود دانست. حميد استاد، دربارة عبدالحميدمحتشم نيز گفت: «چند سالي است كه با آقاي محتشم مشكل داريم، چون وي ما را به عنوان اپوزيسيون حزب الله كشور ميداند. مامحور انصار حزب الله كشور را آقاي اللهكرم ميدانيم و خيلي از شهرهاي ديگر مثل خرمآباد، كرج، اصفهان هم با هم هماهنگ هستند. مامستقل عمل كرديم ولي اينها ميخواستند در هر شهري زير نظر آنها باشيم، وي حتي مدعي شد كه «محتشم از سخنگوي انصار تهران ودبيري انصار حزب الله عزل شده و فقط مسئول يالثارات است» وي همچنين گفت: «از چندين سال پيش جرياناتي به دنبال ما بودند وحتي ميخواستند با كمك مالي، ما را به نحوي هماهنگ كنند، ولي ما با هيچ كس هماهنگ نشديم» استاد مدعي شد: «قبل از انتخاباترياست جمهوري از ما خواسته بودند بعد از نماز جمعه، شعار مزگ بر خاتمي سر بدهيم، كه من گفتم ما اين كار را هيچ وقت نميكنيم.گفتند اين يك جام بلوري است كه بايد شكسته شود و حرفهاي اين جوري، يكي دو مطلب ديگر هم مطرح كردند كه گفتيم ما انجامنميدهيم.» وي در پايان نيز تهديد كرده بود كه بعضي چيزهاي ديگر را هم افشا كند.
اظهارات استاد، واكنش وسيعي يافت. قاضي گيلاني در گفتگوي كوتاهي با ايسنا سخنان استاد را تكذيب كرد. عبدالحميد محتشم نيزتأكيد كرد كه هيچ تغيير و تحولي در انصار حزب الله رخ نداده و شكاف در انصار حزب الله نادرست است. اما مهمترين واكنش از جانبسردبير هفتهنامه صبح بود. مسعود دهنمكي در گفتگويي با همبستگي تأكيد كرد: «زمان را براي طرح مسايل داخلي اين گروهها مناسبنميدانم، اما در يك كلام خودم اعتقادي به اينكه حزب الله را به گروهي خاص منحصر كنيم، نداشتم». وي گفت: «فكر ميكنم آقاي استادسكوت كند، به نفع او باشد».
دهنمكي انصار حزب الله را تنها يك گروه خاص دانست كه با تشكيلات فعلي تنها نشريه يالثارات را دارد. وي افزود: «من در موردآقايان محتشم، استاد يا كاوه و اللهكرم حرف نميزنم، در مورد ماهيت يك جريان حرف ميزنم كه شاهد بودم خالصانه در مسير انقلابحركت كردند، ولي خطوط و باندهاي سياسي چپ و راست را دستكم گرفته بودند».
مسعود دهنمكي به نكتة ديگري هم اشاره ميكند: «استاد بايد ميفهميد كه نوع بازي عوض شده است. دوستان بايد حواس خود راجمع كنند كه بهانه به دست كسي ندهند» و اينكه «اگر انصار حزب الله به بازنگري نپردازند و شرايط موجود جامعه، نيازها و اولويتها رانشناسد، آينده چنداني نخواهد داشت و از متن به حاشيه رانده خواهد شد». دهنمكي در اين گفتگو تأكيد كرده بود كه از قبل هم انفكاكيدر ميان اين جريان وجود داشته ليكن ادبيات سياسي جامعه اين بوده كه همه جريان را انصار حزب الله تصور ميكرده است.
در اين ميان، انتشار نامه «حزب الله اصفهان، انصار ولايت» نيز شگفتانگيز بود. اين گروه در نامهاي كه همبستگي آن را منتشر كرد،تأكيد نمود كه محتشم به جز مديرمسئولي نشريه يالثارات، هيچگونه مسئوليتي نداشته و دبير و سخنگوي انصار حزب الله سراسر كشوريا تهران نيست. جالب آنكه در اين نامه دامنزدن به اختلاقات انصار حزب الله، «براي سرپوش گذاشتن اختلافات فراگير و سرريز شدهدفتر تحكيم وحدت و هيأت تحريرية همبستگي» معرفي شده بود.
نكته مهم آنكه كاوه، مسئول حزب الله اصفهان نيز چندي پيش در دادگاه محاكمه و محكوم شده بود. به هر حال، گروههايي كه بهعنوان انصار حزب الله در سراسر كشور شناخته ميشدند، پس از اختلاقاتي كه در ميان آنها بروز كرد، و پس از آنكه به تعبير دهنمكي«نوع بازي عوض شد»، به سرعت در حاشيه قرار گرفتند. اما همانگونه كه سعيد حجاريان هشدار داد؛ «راندهشدن به حاشيه» نيز ممكناست منجر به تحركات غيرقابل پيشبيني شود.
Goftaniha©
1:58 PM | |
|
|
|
فرزندان خشم
Saturday، July 07، 2001
روزي مردي روحاني با عمامهاي سفيد و محاسني بلند، در حالي كه دورة دوري از انصار حزبالله را ميگذراند، به ديدار عبداللهنوري رفت و در آنجا كه به كنايه از او پرسيده شد «اينها در مقابل جمعيت توفنده بيست ميليوني چه ميتوانند بكنند؟» از در پاسخآمده و گفته بود «اينها ميتوانند ملت را منفعل كنند» واعظ سابق انصار حزبالله خيال خوش عبدالله نوري را كه باور داشت «كاري ازآنان ساخته نيست»، پس زده و افزوده بود: «اين جمعيت كه من حرفش را ميزنم 50 هزار يهودي نيستند، 200 هزار منافق نيستند،پست كليدي دارند از بيت رهبري گرفته تا سپاه و اطلاعات در دست اينهاست ... اينها در ماديات فرو نرفتهاند معمولاً زندگي فقيرانهاي دارند. تي.ان. تي و نارنجك و سلاح هم به اندازه كافي دارند.»
نزديك به سه سال از سخنان آن مرد روحاني ميگذرد. عبدالله نوري در زندان اوين است و سعيد حجاريان بر تخت بيمارتسانسينا به سر ميبرد؛ سيدمحمد خاتمي كمتر ميخندد و آن بيست ميليون جمعيت توفنده نيز چندان در چنبره شگفتي و غافلگيري كنارآمدهاند كه به جاي جشنهاي شادمانه پيروزي در انتخابات پارلماني 29 بهمن 78 آئينهاي فسردهاي را براي نجات جان سعيدحجاريان به جا ميآورند. گويي آنان صفير گرم گلولهاي را كه بر گونه سعيد حجاريان نشست با پوست و گوشت احساس كردهاند. آيامنفعل شدهاند؟
اتوپيا - آرمانشهر
حتي اگر برآورد واعظ سابق انصار حزبالله را درباره قدرت آنان اندكي اغراقآميز بدانيم، بايد اذعان كرد آنچه او در مورد اخلاقسياسي بدنه اين گروه گفته است، يك داوري دقيق است. بدنه گروهي كه در دهه هفتاد انصار حزبالله نام گرفت برآمده از رويداديمهم و سرنوشتساز در تاريخ جمهوري اسلامي است. جواناني كه پيش از انقلاب اسلامي 1357 به علت سن اندك خويش فرصتتجربههاي انقلابي را نداشتند، با آغاز جنگ ايران و عراق در شهريور ماه 1359 به رويداد پيشآمده به مثابه آن فرصت از دست دادهنگريستند و در تمناي اتوپياي حماسههاي انقلابي به جنگ پيوستند. و شايد از همين روست كه در همه سالهاي بعد نيز اين نسل بيش ازآنكه فرزندان انقلاب باشند، فرزندان جنگ بودند. جنگي كه به نظر ميرسيد مناسبترين مجال براي اثبات وفاداري به انقلاب را فراهمآورده است. واقعيت اين است كه شور ايدئولوژي و انقلاب در دهههاي چهل و پنجاه از نسل دهه شصت، جواناني ساخت كه الگوهايايدهآل خود را در ميان مبارزان تندخوي اصولگرا ميجست. مبارزاني كه از تلاشهاي رفرميستي گسسته و به مبارزات چريكي پيوستهبودند و سرانجام خسته از هر دو در انتهاي نافرجامي ايشان همچون هالهاي نزديكتر از همه، حلقه اصلي مبارزات تودهوار عليه حكومتشاه يعني امامخميني را در برگرفته و همگام با او قدم به صحن جمهوري اسلامي گذاشته بودند و ستيز با رفرميستها (در رأس آنان،نهضت آزادي) و چريكها (در رأس آنان، سازمان مجاهدين) از همين تجربه ناكامي ايشان ريشه ميگرفت. امامخميني با رهبري يكنهضت تودهگرا بدون اتكا به سازمانهاي سياسي (حتي مؤتلفه اسلامي كه به وي بسيار وفادار بودند) توانسته بود رؤيايي را كه مدتهابود از سوي تئوريسينهاي انقلابي سازمانهاي چريكي وعده داده ميشد محقق كند و از طريق ارتباط مستقيم با تودههاي بيشكلمردم، حكومت شاه را سرنگون سازد. نسل دهه شصت كه در آن هنگام روزگار را به كودكي ميگذراند با چشماني خيره به اين تحولاتمينگريست. اما آنچه بيش از شگفتي و افسون اقتدار معنوي و كاريزماتيك يك رهبر روحاني در آن نسل كارساز شد، ساخت اجتماعي وطبقاتي شيفتگان امامخميني و روش انقلابي او بود. آنان كه امروزه به نسل دهه شصت معروفند از ميان خانوادههايي برخاسته بودند كهاز سويي سر در حجره و در ديگر سو دل در مسجد داشتند و بازار اين هر دو را به يكديگر متصل ميساخت. وابستگي اين جوانان بهبازار اما بدين معنا نبود كه آنان زادگان سرمايهاند، چه ايشان از آن همه حجره تنها زيرپلهاي براي خفتن و پادويي حاجيان بازارنصيبشان ميشد و اينچنين فقيرانه در دامان ثروت زيستن از نسل دهه شصت شورشياني عليه سرمايهداران ميساخت. در اينجا بودكه واعظان به كار بازاريان ميآمدند، جواناني كه در اثر آموزههاي به رخكشيده شده در انقلاب اسلامي 1357 نميتوانستند عطشچپروي خويش را فرو نشانند. در منابر انتظار مرداني چون مرتضي مطهري و سيدمحمد حسيني بهشتي را ميكشيدند كه به آنان راهتوأمان مسلماني و پرهيز از سرمايهداري را بياموزند، چه روحانياني از اين دست در كنار چهرههاي عاليرتبهتري از روحانيت (آيتاللهطالقاني، آيتالله منتظري و در رأس آنان امامخميني) در دهه پنجاه و در پي مجاورت با روشنفكراني چون علي شريعتي آشكارا بهچپ چرخيده بودند و از تفاسير سنتي و راستگرايانه از دين فاصله اختيار كرده بودند. غافل از آنكه اين انتظار بيحاصل است. در بازاركمتر روحاني ضدسرمايهداري يافت ميشد و آنان كه بر منبر تكيه ميزدند نخست از منزلت مالكيت در دين سخن ميگفتند و سپس باتوصيه تجار مؤمن و مسلمان به رعايت انصاف از خمس و زكات و صدقه سخن ميگفتند تا سهمي از بهشت نيز از آن ايشان شود. و عاظاما مرهمي نيز براي دلهاي نمك سودشده نسل دهه شصت داشتند. بر غيرت ديني ايشان نهيب ميزدند و در عين راستروياقتصادي از تندروي فرهنگي دفاع ميكردند. به جاي سرمايهداران، جوانان را عليه زنان و روشنفكران ميشوراندند تا مگر آن ميلشورشگري به طعم تندي پس زده شود. جنگ مناسبترين فرصت براي رهايي از خيرهسري نسل جواني بود كه با ورود انقلاب بهمرحله حكومت فرصت كامجويي از غريزه پرخاشگرايانه خويش را نيافته بود و اينك عرصه براي اين كامروايي مهيا بود. خاصه آنكهامامخميني نيز جز به اين جوانان براي نبرد جديدي كه گشوده شده بود، چشم نداشت.
نوستالوژي - غم غربت
جنگ كه تمام شد نوجوانان دهه شصت جوانان عصر جديد شدند. هشت سال تلاش براي پركردن پيمانه ابراز وفاداري بهآموزههاي انقلابي كه از ايثار در مالباختن تا حد ايثار در جانبازي به پيش تاخته بود، به پايان رسيد، اما آنگاه كه مردان جنگ به پشتجبهههاي نبرد بازگشتند، سرمايهاي كه اندوخته بودند، خريداري نداشت. واعظان بر منبرها مالكيت را تقديس ميكردند و حجرهداراندر سوپرماركتها چندان خوش ميخراميدند كه حتي آن خمس و زكات و صدقه را نيز از ياد برده بودند. بر آستانه دهه هفتاد،مرداني ايستاده بودند كه با صورتهاي گلگون به جاي برتن كردن پيراهنهاي تيره و انداختن آنها بر شلوار، كت و شلوارهاي شيكفرنگدوخته بر تن كرده بودند و با تلفنهاي همراه سوار بر اتومبيلهاي آخرين سيستم، بر كرسيهاي قدرت تكيه زده بودند. ديگر نهتنها اعراب حاشيهنشين خليج فارس مرتجعان منطقه خوانده نميشدند، كه كسي به صدور انقلاب هم نميانديشيد. دولت اكبر هاشميرفسنجاني سطح معاملات اقتصادي با ايالات متحده آمريكا تا حد بالاترين سهم ممكن در ميان شريكان خارجي ارتقا داد و به چانهزني باآمريكاييان براي آزادسازي گروگانها در لبنان (جايي كه گمان ميرفت مهمترين ايستگاه صدور انقلاب ايران باشد) پرداخت. يقهسفيدهاآمده بودند و براي نسل دهه شصت سهمي به جز بنيادي براي جانبازان و شهيدان نبود.
هيات - هسته هاي خشم
نسل دهه شصت، از پس آن تصوير حيرتآميز پشت پرده جنگ به سه راه رفت. گروهي در انزوا فرو رفتند و چندان بغض خويشرا فرو بردند كه چون غمبادي بر گلوهاي برآمده آنان نشست، گروهي به يقهسفيدها پيوستند و حتي از آنان نيز پيش افتادند و چندانبه تاخت رفتند كه خود در برابر مردان همنسل خويش برخاستند و اما گروه سوم از همه خشمگينتر به جامعه نگريستند. آنها نه تنها ازمردان قدرت كه از مردمان جامعه نيز دلچركين بودند كه ارزشهاي پيشين را فرو گذاشته بودند و به سوي جهان جديد شتافته بودندو بدينترتيب نخستين هستههاي يك جريان خشونتطلب در ايران پس از انقلاب شكل گرفت. فرودستاني خشمگين و مؤمن كه از فرطخشم بر قانون طعنه ميزدند و چندان چپروي ميكردند كه بر نقطههاي آغازين راستگرايي فرود ميآمدند. قانون از نظر آنانحامي سرمايه بود و آزادي به معناي آزادي سرمايهاي كه در نهايت حتي از پيوند ذاتي خود با سنتهاي محافظهكارانه فاصله ميگرفتو از دينداري به اباحهگري سوق مييافت، همانگونه كه حجرهها به سوپرماركتها بدل شده بود. سرمايهداران، مردم و همه آناني كهميوه ممنوعه دوري از ارزشهاي پيشين را خورده بودند بايد تنبيه ميشدند و اين مجازات سهمگينتر از آن بود كه از دوش دولتبرآيد، دولتي كه خود حافظ وضع موجود بود. اندكي بعد هستههاي جنبش شكل گرفت. هيأتهاي مذهبي مناسبترين موقعيتها برايتأسيس اين هستهها بود. اين هيأتها كه براي سامان دادن آئينهاي سوگواري شيعيان در طول تاريخ اين مذهب شكل گرفته است نهتنها ميتوانست براي تجمع فرودستان خشمگين از تغيير ارزشها مناسبترين محمل باشد، بلكه به مثابه مكاني براي انباشت خشم وعاطفه عليه ستمگران مورد توجه قرار گيرد. بهويژه آنكه روايتهاي حماسي از تاريخ شيعه در نغمههاي نوحهخوانان اين هيأتهايسوگواري با استفاده قدرتمندانه از مشابهتهاي تاريخي ميتوانست نه تنها جوانان حرمانديده دهه شصت را به دستگاه عاطفهپروردشمنستيزي مجهز ساخته، كه صدام حسين را در هيبت يزيد بن معاويه جلوهگر سازد بلكه اين شبيهسازيها را تا به اكنون ادامه دهد ونسل دهه شصت را بار ديگر به جنگ (اين بار در درون مرز) فراخواند. او چيزي نداشت كه از دست دهد چنان كه در نبرد با عراق نيزچنين كرده بود و اينبار، بار ديگر جواناني بيهيچ چيز بر سر همه چيز نبرد ميكردند.
سازمان - تشكيلات سياسي
هيأتي كه به نام رزمندگان اسلام از سال 1363 آغاز به كار كرده بود، در سال 1367 قوام يافت و به سرعت تا پنج سال بعد بهگروهي تمام عيار اما نهان به نام انصار حزبالله تبديل شد. مؤسسان اين گروه 18 نفر بودند كه از همان آغاز در سال 1372 به سهگروه تقسيم ميشدند:
نخست: هفت تن از طرفداران يكي از شاخصترين چهرههاي راستگرا در يكي از مهمترين نهادهاي مقتدر كشور كه روزگاري درسازمان مجاهدين انقلاب اسلامي جناح محافظهكار آن حزب را تشكيل ميداد. انصار حزبالله از اين طريق با روحاني عاليرتبهاي درجامعه مدرسين حوزه علميه قم مرتبط ميشدند كه زماني درباره علت انتخاب سيدمحمد حسين بهشتي (رهبر حزب جمهوري اسلامي)در برابر ابوالحسن بنيصدر (نخستين رئيس جمهوري اسلامي) در منازعات آغاز دهه شصت گفته بود اين انتخاب دفع افسد به فاسداست. همين روحاني عاليرتبه طي سالهاي نمايندگي امام خميني در سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي آن حزب را به جايي رساند كه بااستيلاي جناح راست سازمان بر جناح چپ آن و خروج جناح چپ، فرو پاشيد و منحل شد.
دوم: هفت تن از طرفداران نيروهاي مكلاي محافظهكاران كه مهمترين آنان از سوي نيروهاي حزب محوري جناح محافظهكارهدايت ميشدند و سرانجام گروهي چهار نفره به رهبري حسين اللهكرم كه گرايشهاي چپ را در درون انصار حزبالله رهبريميكرد. اين گروه چهار نفره پس از مدتي از انصار حزبالله جدا شدند و با تأسيس گروههايي چون حزبالله و اتحاديه دانشجويانحزبالله كوشش ميكردند گفتمان غالب در ميان جنبش جوانان خشمگين دهه شصت را به دست گيرند. آنان حتي اقدام به انتشارنشريه شلمچه در برابر نشريه يالثارات الحسين (ارگان رسمي انصار حزبالله) كردند كه پس از مدتي جريان اصلي انصار را بر آن داشتتا با خروج از خفا به تبليغات و فعاليتهاي رسمي دست زند. انصار حزبالله كه با برهمزدن سخنراني عبدالكريم سروش در دانشگاهتهران (مهرماه 1374) ورود خود را به صحنه سياست اعلام كرد تا پيش از آن تنها اقدام به انتشار نشريهاي ميكرد كه چون بولتنهايمحرمانه پارهاي نهادهاي قدرتمند منتشر ميشد و در آن با انتقادات جدي از فضاي فرهنگي جامعه به دولت و روشنفكران هشدارداده ميشد. با وجود اين اوج فعاليت اين گروه در انتخابات مجلس پنجم شوراي اسلامي بود كه در آن انصار حزبالله به يك اتحادنوشته نشده بامحافظهكاران دست زد تا كارگزاران سازندگي هوادار هاشمي رفسنجاني به مجلس راه نيابند. انصار حزبالله در اينمقطع به صورت موازي برنامه متفاوتي را در دستور كار خود قرار داد، از سويي در مخالفت با پارهاي مظاهر فرهنگي نوين جامعه(مانند سينما قدس و انتشارات مرغ آمين) برنامههاي عملياتي را در دستور كار خود قرار داد و از سوي ديگر با ياري گروهي ازهمفكران خويش مانند حسين شريعتمداري، مهدي نصيري، يوسفعلي ميرشكاك، شهريار زرشناس و ... به توليد تئوريهاي مورد نيازجنبش سرگرم شد. اين همفكران كه اكثراً متأثر از آراي احمد فرديد و رضا داوري بودند، به تئوريزهكردن ضديت با غرب، آفتهايدموكراسي و حكومت قانون، نفي سرمايهداري و اتكا به نقش فائقه دولت در اقتصاد از طريق اخذ مالياتهاي سنگين و .... ميپرداختند وبدين ترتيب در نسبتي شگفت پلي ميان انصار حزبالله و رؤياهاي آموزگاران هايدگري برقرار ميشد.انتخابات دوم خردادماه 1376چنان براي انصار حزبالله حساس بود كه حتي اوج فعاليت آنان در مجلس پنجم را تحتالشعاع قرار دهد. يالثارات الحسين و شلمچه دونشريه مركزي انصار حزبالله و نيروهاي پيراموني آن با انتشار ويژهنامههايي چنان به سيدمحمد خاتمي هجوم بردند كه حتيمحافظهكاران را نيز واپس نهاد. با وجود اين پس از پيروزي سيدمحمد خاتمي تشكيلات انصار حزبالله دچار كوچكترين خدشهاي نشد.ارگان رسمي آنها با اعلام انصراف رئيس جمهوري جديد از شكايات، به كار خود به شيوهاي گستردهتر ادامه داد و انصار حزبالله بهتشكيلاتي كشوري بدل شد كه تهران و اصفهان دو بازوي مركزيت آن به شمار ميرفتند. در اصفهان طلبه جواني به نام كميل كاوه رهبريانصار را بر عهده گرفت كه در تداركات پشتيباني و عملياتي انصار حزبالله تا مركز كشور نيز گشادهدستي ميكرد. انصار حزبالله اندكيپس از رياست جمهوري سيدمحمد خاتمي در قدرتنمايي بيپرده خود با حمله به اتوبوسهاي آمريكاييان آمده به ايران نشان دادندكه هيچ چيز عوض نشده است و اين همان چيزي بود كه آن نغمهخوان تهييجكننده ايشان بلافاصله پس از دوم خرداد بر آن تأكيد كردهبود. عبدالحميد محتشم، مدير مسئول ارگان انصار حزبالله به هنگام حمله به اتوبوسهاي آمريكايي سرمقاله نشريهاش را چنان باخشم نوشت كه كسي در برابر اين پيام و تهديد او كه: «چنانچه اين هشدارها مؤثر نيفتد در مرحله بعدي عملاً خود را موظف بهجلوگيري از مقدمات عملي توطئه آمريكايي عليه مردم سلحشور ايران ميدانيم و اين مبارزه عملي را به عنوان يك واجب كفايي تلقيكرده و در صورت نياز از هيچ اقدامي دريغ نخواهيم كرد، چنانچه غيور مرداني از خيل امت حزبالله اخيراً به عنوان اولين اخطار درسمناسبي به جاسوسان آمريكايي و هواداران مزدور داخلي آنها دادند و اين آغازي است بر يك مبارزه مقدس عملي» و اين درستدرماهي بود كه چندي بعد در آن محمد مختاري، محمد جعفر پوينده و فروهرها به قتل رسيدند.
Goftaniha©
2:04 PM | |
|
|
|